خانم عزیز
آدم بعضی وقتها خودش را مجازات میکند. و من این کار را کردم. نمیدانم این حرف را میزنم که وجدانم را راحت کنم یا واقعن این کار را کردهام. اما حالا این طور فکر میکنم و فقط همین اهمیت دارد. وقتی بیخبر همه چیز را گذاشتم و رفتم، داشتم خودم را مجازات میکردم. شاید فکر کنید این «همه چیز» کجا بوده که شما خبر نداشتهاید. اما سالهایی که گذشت همه چیز من بود. سالهایی که من جوان میشدم و شما پیر. سالهایی که هر روز دنیا را دوباره کشف میکردیم. سالهایی که کنار هم بودن مفهوم دیگری داشت. سالهایی که اگر مریض میشدم، خوابم را میدیدی و اگر خوب نبودی، دلم شور میزد. سالهایی که سرنوشت مرا این جور رقم زد. و من همهی این سالها را گذاشتم و رفتم. گذاشتم و رفتم که خودم را مجازات کنم. که همیشه دلم برای آن سالها، آن لبخند همیشگی، فیلمهایی که با هم دیدیم و قهوههایی که خوردیم تنگ شود و حتی نتوانم تلفن را بردارم و شمارهات را بگیرم. آدمها از رنج کشیدن لذت میبرند و من از همهی آدمها بدتر بودم. آن روزها که تلفن میزدی و جوابت را نمیدادم، داشتم خودم را مجازات میکردم. این روزها هم که میخواهم ولی نمیتوانم صدایت را بشنوم، به همین کار مشغولم.
خانم عزیز
آدم بعضی وقتها نمیخواهد همه چیزش را از دست بدهد. وقتی بیخبر همه چیز را گذاشتم و رفتم، میخواستم کاری کنم که همه چیز برای همیشه همانجور بماند، که بود. همه چیز بر میگردد به آن مسافرت مزخرف که رفته بودم. زنگ که زدم، گوشی را که برداشتی، دلم هری ریخت پایین. شنیده بودم که مریض شدهای. گفتی که کمکم دارد وقتش میرسد و زیاد غصه نخورم. و من نمیخواستم وقتش برسد. اصلن چرا باید وقتش میرسید؟ چرا نباید همه چیز همیشه همان جور باقی میماند. و من همه چیز را برای همیشه به همان صورت متوقف کردم. الان نمیدانم کجا هستی و چه میکنی. برای من همه چیز، در همان روز متوقف شده است. آدم بعضی وقتها نمیخواهد همه چیزش را از دست بدهد و بهای بزرگی هم باید بپردازد. من از همهی آدمها بدتر بودم.
سیاوش
یکی از روزهای سال 1387
همهی پولهایم را برای مامان کتاب میخرم و به این فکر میکنم که چه فرقی میکند لایحهی حمایت از خانواده! تصویب بشود یا نه. کتابها را که به مامان میدهم، باز یاد لایحه میافتم. سوار ماشین، به سمت فرودگاه که میرویم از مامان نظرش را میپرسم. بحث عوض میشود و مامان جوابی نمیدهد. توی سالن انتظار فرودگاه کنار مامان مینشینم و هر دو به روبرو خیره میشویم. مامان هم فکر میکند که فرقی نمیکند. نگفته میدانم. مامان که کتاب به دست سالن انتظار را ترک میکند، هنوز به لایحه فکر میکنم. دور که میشود، از پشت در شیشهای اسم کتاب را میبینم. روی جلد آبی کتاب درشت نوشتهاند: عادت میکنیم.
نازگل عزیز
ما آدمهای پنج شش سال پیش نیستیم. میدانستی که خیلی دوستت دارم. اما هیچ وقت نگفتم که چقدر مرا یاد مادرت میاندازی و برای همین است که دوستت دارم. مادرت یکی از بهترین آدمهایی است که دیدهام. مادرت برای مدتها آدمی بود که میخواستم آیندهام باشد. مادرت بارها دستم را گرفته بود و دنیا را نشانم داده بود. مادرت بیشتر از خودم نگرانم بود و فکر میکنم هنوز هم هست. مادرت بود و بعضی وقتها همین بودن کافی است. مادرت هنوز هم بخشی از آن آیندهی مبهم است.
و تو آمدی... واقعا به خاطر مادرت بود که دوستت داشتم؟ نمیدانم، اما هرچه بود تو مرا یاد مادرت میانداختی. و میاندازی. فقط این را مطمئنام که دوستت داشتم. کاش برای یک بار هم که شده این را به تو میگفتم. که مرا یاد مادرت میاندازی. به خاطر آن همه سال. سالهایی که زود گذشت.
این روزها چهرههایتان به سختی به یادم میآید. گفته بودم که، ما آدمهای پنج شش سال پیش نیستیم.
شهريور ۸۶.
بعضی وقتها لذت زندگی در اینه که صدای کمک کسی رو بشنویم و بیاعتنا از کنارش بگذریم. بعدها این لحظه رو به یاد بیاریم و از عذاب وجدان کلافه بشیم. و چقدر این کلافگی بعضی اوقات لذت بخشه.
الان که دارم از کنار کسی که کمک میخواد رد میشم، همین احساس رو دارم. و هر چقدر سعی میکنم نمیتونم خودمو وادار کنم که برگردم.
...
نمیشه برگردم.
شاید بی رحمی باشه که در شبی که ایتالیا با سوپر گل دیوید ویا به اسپانیا باخت، این مطلب رو مینویسم. اما همیشه این وسوسه با من بوده. اولش بگم که این نوشته کاملا شخصی، سلیقهای و مغرضانه است. و بعد از خانمهای محترم طرفدار ایتالیا (که کم هم نیستند) معذرت میخوام و میپذیرم که ایتالیاییها خوشتیپ ترین فوتبالیست های جهاناند. اینها دلایلی است که به خاطرشان از فوتبال به سبک ایتالیاییاش بدم میآید:
1- فکر میکنم مشکل از یک اشتباه تاریخی آب میخوره. هیچ کس تا به حال پیدا نشده تا ایتالیاییهای بیچاره! رو با فوتبال آشنا کنه. ایتالیاییها از اول فوتبال رو اشتباه فهمیدن. این بندگان خدا فکر میکنن در فوتبال هر کس گل کمتری بخوره برنده است. و هنوز نفهمیدن که هر تیمی که گل های بیشتری بزنه برندۀ بازیه. هر چند این دو گزاره از نظر منطقی یکساناند، اما دو سبک کاملا متفاوت فوتبال رو به وجود میآرن. هیچ وقت بازی های ایتالیا با مربیگری تراپ و زوف رو فراموش نمیکنم. یا فینال گریهآور جام باشگاهها بین میلان و یوونتوس، که اگر سه روز دیگه هم ادامه پیدا میکرد هیچ گلی زده نمیشد.
2- نیمه نهایی جام ملتهای 2000. ایتالیا در مقابل هلند. ایتالیایی ها اومدن تا جلوی هلند میزبان و آماده دفاع کنند. هلند 120 دقیقه حمله میکنه و در ضربات پنالتی میبازه. یکی از بهترین تیمهای تاریخ فوتبال هلند حذف میشه، در حالی که توپ حتی چند بار هم به نیمۀ زمینش وارد نشده. ایتالیایی ها قصد دارن در فینال همین کار رو هم با فرانسه بکنند و وقتی با گل دقایق ابتدایی دلوکیو جلو می افتند، به محوطۀ جریمه پناه میبرن . خوشبختانه فرانسه به بدشانسی هلند نیست.
3- جام جهانی 2002. روز آخر بازیهای گروهی. ایتالیا تا دقایق آخر به مکزیک باخته و خودش رو حذف شده میبینه. یه دفعه همه چیز عوض می شه. دل پیرو گل می زنه و از بازی دیگه خبر می رسه که کرواسی با یک گل از اکوادور عقبه. ایتالیایی ها که تا حالا به آب و آتیش میزدن، همگی به زمین خودشون برمی گردند و 11 نفره پاس کاری می کنن. مکزیک صدرنشین هم توی زمین خودی می مونه. کم مونده بازیکن ها بشینن و با هم تخمه بشکنن. تلویزیون رو خاموش می کنم.
4- جام جهانی 2006. مرحلۀ اول حذفی. ایتالیا مقهور بازی خوب استرالیاست. و اگر کاناوارو نباشه شاید چند تا گل بخورند. دقیقۀ 88 گروسو وارد محوطۀ جریمۀ استرالیا میشه و خودشو روی زمین میاندازه. داور نقطۀ پنالتی رو نشون میده. توتی پنالتی مشکوک!! رو گل میکنه تا ایتالیا به بازی بعد برسه. بلافاصله بعد از بازی داور (کانتالخوی معروف) عذرخواهی میکنه. نام های بزرگ بهتره در جام باقی بمونن.
5- فینال جام جهانی 2006. ماتراتزی کاری میکنه تا زیدان در بازی نباشه. زیدانی که اگر بود مسلما جام رو بالای سر می برد. ایتالیا قهرمان جهان میشه. روز بعد زیدان به عنوان بهترین بازیکن جام انتخاب میشه. ماتراتزی از زیدان میخواد که ازش معذرت بخواد. لاجوردیها همیشه در فینال ها اینقدر خوشحال نیستند.
6- یه تیم چند تا بازیکن منزجز کننده میتونه داشته باشه؟ به این اسمها توجه کنید:
آمبروسینی، ده روسی(با اون ضربۀ آبدولیو چاگی در بازی با آمریکا در جام 2006)، گاتوسو، ماتراتزی، سیمونه پروتا و مرد همیشه در آفساید: پیپو اینزاگی.
7- کاپلو که در رم بود همیشه به داوری بازی های یوونتوس معترض بود. دو سال قبل که به یوونتوس رفت، ساکت شد و انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود. در انتهای همون فصل یوونتوس به دستۀ دو رفت، میلان و دو سه تیم کم اهمیت دیگه جریمه شدند تا ایتالیا از بازیهای بین المللی محروم نشه. اینتر هم بالاخره به آرزوی قهرمانی رسید. کاپلو هم گفت: همیشه میدونستم یه جای کار ایراد داره. کالچیو همیشه ایتالیایی بوده.
8 و 9 و 10- محمد جواد خیابانی. خوشبختانه این گزارشگر فهیم و بی نقص فوتبال طرفدار تیم ملی ایتالیاست و خودش به تنهایی دو سه تا دلیل محسوب می شه.
اول دی ماه بود که مامان پنجاه ساله شد. بهش زنگ زدم. کار دیگه ای از دستم برنمی اومد. صداش گرفته بود. گفت سرماخوردم. دلم نیومد بهش بگم تولد پنجاه سالگی ات مبارک. دلم نیومد بهش بگم پیر شدی. فقط صداشو گوش دادم.
بهش گفتم عجب شبی دنیا اومدی. شلوغ ترین شب سال. گفت کاش پیشم بودی. گفتم کاش پیشت بودم. ولی خودمم می دونستم دارم دروغ می گم. اونم می دونست.
روزی که از خونه اومدم بیرون تا برم دانشگاه می دونستم شاید تا آخرش اندازۀ یه فصل هم کنارش نباشم. اصلا اومدم بیرون تا دیگه برنگردم. یا حداقل کمتر برگردم. نمی دونم چرا یا چه وقت این احساس بهم تزریق شد ولی می دونم که هست. الانم اگه خودش هر چند ماه یه بار بهم سرنزنه، اصلا نمی بینمش. امسال هم که همون دو سه روز رو هم نرفتم پیشش.
مامان نصف همۀ چیزاییه که من دارم. نصف همۀ چیزایی که هنوز می تونم دوستشون داشته باشم. نصف زندگیم. نصف دوست داشتن هام و نصف دلتنگی هام.
تولدت مبارک مامان پنجاه سالۀ من.
تا حالا از خودتون پرسيدين چرا نمي تونين جوليا رابرتز رو مثل مامانتون دوست داشته باشين ؟
پ.ن: مي دونم، سوالم رو با ديدگاه کاملا مردانه مطرح کردم.
هر راه حلي به جز ازدواج دائم محکوم به شکست است و هيچ چيز مثل ازدواج، زندگي ها را نابود نمي کند.
فرانسوا تروفو.
ديروز يکي از عزيزترين هايم ازدواج کرد. اميدوارم مثل فيلم هاي تروفو زندگي نکنند. اميدوارم.
