تبليغاتX
قصه نگفته ماند
86/11/16
مامان

 

اول دی ماه بود که مامان پنجاه ساله شد. بهش زنگ زدم. کار دیگه ای از دستم برنمی اومد. صداش گرفته بود. گفت سرماخوردم. دلم نیومد بهش بگم تولد پنجاه سالگی ات مبارک. دلم نیومد بهش بگم پیر شدی. فقط صداشو گوش دادم.

بهش گفتم عجب شبی دنیا اومدی. شلوغ ترین شب سال. گفت کاش پیشم بودی. گفتم کاش پیشت بودم. ولی خودمم می دونستم دارم دروغ می گم. اونم می دونست.

روزی که از خونه اومدم بیرون تا برم دانشگاه می دونستم شاید تا آخرش اندازۀ یه فصل هم کنارش نباشم. اصلا اومدم بیرون تا دیگه برنگردم. یا حداقل کمتر برگردم. نمی دونم چرا یا چه وقت این احساس بهم تزریق شد ولی می دونم که هست. الانم اگه خودش هر چند ماه یه بار بهم سرنزنه، اصلا نمی بینمش. امسال هم که همون دو سه روز رو هم نرفتم پیشش.

مامان نصف همۀ چیزاییه که من دارم. نصف همۀ چیزایی که هنوز می تونم دوستشون داشته باشم. نصف زندگیم. نصف دوست داشتن هام و نصف دلتنگی هام.

تولدت مبارک مامان پنجاه سالۀ من.

 

| لینک ثابت