مي خواستم در مورد چند تا از گروه هاي مورد علاقه ام مثل Within Temptation و Tristania بنويسم، اما ديدم اگر با مطلبي در مورد گوتيك متال كه ژانر مورد علاقه من و اين گروه هاست شروع كنم بهتره. من كه مطلب خاصي در مورد ژانرهاي موسيقي به زبان فارسي پيدا نكردم، ولي شما اگه پيدا كردين به من خبر بدين. شايد اين كار رو براي ژانرهاي ديگه اي هم كه دوست دارم ادامه دادم.
گوتيك متال:
گوتيك متال يك ژانر موسيقي است كه در دهه نود و در اروپا ايجاد شده است. اين ژانر يكي از زير شاخه هاي موسيقي هوي متال است كه از تركيب دو زير شاخه اين ژانر، يعني دوم متال (Doom metal) و دث متال (Death Metal) ايجاد شده است.
خصوصيات گوتيك متال:
گوتيك متال معمولا توسط يكي از دو خاصيت زير مشخص مي شود: وجود دو خواننده در گروه و يا يك خواننده با صداي پايين و داراي حالت اپرايي. استفاده از تركيبات كي برد مدرن و استفاده محدود از گيتار همراه با تم هاي پيچيده.
گوتيك متال به طور همزمان اكثر خاصيت هاي دوم متال، دث متال و بلك متال را دارد. تركيب پيچيده موسيقي و ريتم تند گيتار باعث مي شود تا موسيقي گوتيك متال گاها مانند دث متال پرخاشگر و با گام هاي تند و گاهي بسيار كند و سنگين همچون دوم متال باشد.
گيتار آكوستيك هم گاهي در اين ژانر به كار مي رود. در گروه هايي كه از دو گيتاريست استفاده مي كنند، معمولا يكي آكوستيك و ديگري گيتار الكتريك مي نوازد، هر چند نقش گيتار آكوستيك معمولا محدودتر و بيشتر در سايه گيتار الكتريك است. گيتار باس معمولا در تم هاي سطح پايين تر استفاده مي شود و نقش تعيين كننده اي در فضاي آهنگ هاي گوتيك متال دارد. كي برد اما در اين ژانر نقش اصلي را بازي مي كند و معمولا جايگزين گيتاريست دوم گروه مي شود. گروه هاي گوتيك متال از كي برد به جاي انواع سازهاي سيمي و بادي استفاده مي كنند.
از لحاظ ترانه(Lyrics)، گوتيك متال معمولا بر داستان هاي عاشقانه يا فانتزي تكيه دارد كه معمولا به يك تراژدي ختم مي شوند. گروه هاي گوتيك متال معمولا شعرهايشان را در قالب آهنگ هاي جدا نمي نويسند، بلكه آلبوم هاي آن ها در قالب يك داستان بلند نوشته مي شوند كه هر آهنگ نقش يك فصل را بر عهده دارد. اين امر خواننده را برآن مي دارد تا آهنگ ها را به ترتيب و پشت سرهم گوش دهد تا به كل داستان پي ببرد.
گروه هاي گوتيك متال معمولا دو خواننده دارند كه به ديو و دلبر معروفند. يكي از خواننده ها مرد است و وظيفه همراهي خواننده ديگر را بر عهده دارد. خواننده دوم معمولا يك زن با قابليت صدايي بسيار بالاست كه اكثرا "سوپرانو" مي خواند.
تاريخچه گوتيك متال:
دو گروه Celtic Frost و King Diamond هر چند از گروه هاي بلك متال محسوب مي شوند اما از نقش كليدي در تولد گوتيك متال برخوردارند. آلبوم "به سوي برزخ" از گروه Celtic Frost به عنوان اولين آلبومي كه در آن مايه هاي گوتيك استفاده شده است، شناخته مي شود. در اين آلبوم از تركيبات اركسترال و صداي زن استفاده فراواني شده است.
در اوايل دهه نود چند گروه تازه كار در سوئد و شمال انگلستان اين نوع موسيقي را با موسيقي دوم متال گروه هايي مانند Black Sabbath تركيب و نوعي از موسيقي دوم-دث متال را ايجاد كردند كه بعد ها پايه گوتيك متال شد. از ميان اين گروه ها مي توان به Paradise Lost، My Dying Bride و Tiamat نام برد كه در ميان ايراني ها هم بسيار معروفند. سپس هنگامي كه گروه هاي دوم- دث متالي مانند Paradise Lost و Anathema از خواننده هاي زن براي اولين بار در اين ژانر استفاده كردند، گروه The Gathering براي اولين بار يك خواننده زن را به عنوان خواننده اصلي و در كنار يك مرد معرفي كرد. بدين ترتيب وجود دو خواننده يكي از خصوصيات پايه گوتيك متال شد.
سرانجام گوتيك متال در ابتداي دهه نود و هنگامي كه گروه Paradise Lost دو آلبوم Icon و Draconian Times را روانه ي بازار كرد، متولد شد. در همين سال ها هم دو گروه بسيار مهم Tristania و Theatre of Tragedy پا به عرصه موسيقي گذاشتند. اين گروه ها خاصيت نااميد كننده ژانرهاي سرچشمه شان مانند دوم و دث متال را كنار گذاشتند و از تم هاي گرم و كلاسيك بيشتري در كارهايشان استفاده كردند.
گوتيك متال امروزه در اروپا و اسكانديناوي بسيار گسترده دنبال مي شود. به خصوص در كشورهاي انگليس، فرانسه،نروژ و هلند و به طور فزاينده در آلمان. اكثر طرفداران اين ژانر در انگلستان ئ فرانسه حضور دارند و بيشترين طرفداران متعلق به گروهاي مستقر در اسكانديناوي است. رگه هايي از اين نوع موسيقي هم در اروپاي شرقي و امريكاي جنوبي مشاهده مي شود.
تعدادي از گروه هاي مهم گوتيك متال (به انتخاب خودم) :
Moonspell, Macbeth, Paradise Lost, Tiamat, Theater of Tragedy,
Tristania, Within Temptation, Trail of Tears, Haggard, Therion.
منابع : ويكيپديا، AMG
آنتوان عزيز، مي دوني فرق ادب و نزاكت چيه؟
يه جنتلمن اشتباها در يك حمام رو باز مي كنه و يه خانم كاملا برهنه رو مي بينه. بعدش فوري يه قدم عقب مي ره، در رو مي بنده و مي گه : "ببخشيد خانم!". اين ادبه.
همون جنتلمن اشتباها در يك حمام رو باز مي كنه و يه خانم كاملا برهنه رو مي بينه. بعدش فوري يه قدم عقب مي ره، در رو مي بنده و مي گه : "ببخشيد آقا!". اين نزاكته.
Stolen Kisses ، فرانسوا تروفو
برگمان هم درگذشت. مي دانم سنگدلانه است ولي اگر از فيلمسازان محبوبم بود، شايد قبل از مرگش اين مطلب را مي نوشتم. برگمان فيلمسازي بود كه بيشتر درباره روابط آدم ها فيلم مي ساخت. به خصوص روابط خانوادگي : زن و شوهرها، خواهرها، مادر و دخترها و ... .برگمان از آن كاركترهايي بود كه فلسفه خاص خودشان را دارند و جريان فيلمسازي اش هم با تغيير فلسفه اش تغيير مي كرد. او در طول زندگي اش هر چند تا و هرگونه كه خواست فيلم ساخت و وقتي كه خواست خودش را بازنشسته كرد (موهبتي كه خيلي ها مثل بونوئل و برسون از آن بي بهره بودند). او از لحاظ سبك ادامه دهنده سنت شوستروم-استيلر در سينماي اسكانديناوي است. همچنين از فيلمسازاني مثل برسون و دراير تاثير گرفته است. سعي مي كنم شرح كاملي از زندگي سينمايي و كارهاي برگمان را بنويسم. هر چند كه ما ايراني ها زياد با برگمان ناآشنا نيستيم.
زندگي :
ارنست اينگمار برگمان در چهاردهم جولاي 1918 در سوئد و از پدري كشيش به دنيا آمد. او كارش را در تلويزيون ملي سوئد به عنوان فيلمساز و كارگردان آغاز كرد و در 1946 اولين فيلمش را ساخت. او همچنان و تا سال 1986 فيلم مي ساخت و پس از آن به نوشتن نمايشنامه و كارگرداني تئاتر در تئاتر سلطنتي سوئد تا سال 2005 ادامه داد. او 5 بار ازدواج كرد و پدر 9 فرزند بود. البته فرزند او و ليو اولمان (يكي از بازيگران هميشگي فيلم هاي برگمان)، لين، بدون از ازدواج به دنيا آمد. لين در بسياري از فيلم هاي پدرش بازي كرده است. دو تن از فرزندان برگمان كارگردان و دو تن ديگرشان بازيگرند. او در فيلم سازي همواره تحت حمايت انيستيتو فيلم سوئد بود و هيچ گاه با كمبود نگاتيو و مشكلات مالي شديد دست و پنجه نرم نكرد. هفته نامه Entertainment برگمان را به عنوان هشتمين فيلمساز بزرگ همه دوران ها انتخاب كرده است. لغت Bergmanesque از نام او الهام گرفته اند. سه فيلم از "وراي آينه تاريك"، "چشمه باكره" و "فني و الكساندر" از ميان فيلم هاي برگمان اسكار بهترين فيلم خارجي سال را برده اند. هر چند اكثر شاهكارهاي برگمان در فاصله دو فيلم اول و فيلم فني و الكساندر ساخته شده اند. او هيچ رابطه خويشاوندي با اينگريد برگمن ندارد اما از او در فيلم سونات پاييزي بازي گرفته است. برگمان يكي از بت هاي زندگي وودي آلن است و در سال 2005 از سوي مجله تايم به عنوان بزرگترين كارگردان زنده دنيا انتخاب شده است. (لقبي كه يك مجله ديگر به عباس كيارستمي! داده است). در كودكي برگمان بر خلاف نظر پدرش همراه با مادر بزرگش به سينما مي رفته و از طريق مادر بزرگش با سينما آشنا شده.( پدرش كشيش بوده، گفتم كه) . برگمان بسيار تحت تاثير درام هاي استرينبرگ و ايبسن بود و از داشته هاي سينماي اسكانديناوي بهترين استفاده را كرد. او تا پايان زندگي اش در جزيره فارو در سوئد زندگي مي كرد.
جملات نغز :
_ اميدوارم هيچ وقت اون قدر پير نشم ، كه مذهبي بشم.
_ تئاتر مثل يه زن وفادار مي مونه، سينما مثل يه كدبانوي سخت گير پرخرج ماجراجو.
_ توي يه دعوا با پسرم بهش گفتم : من پدر خوبي نبودم. بهم گفت : پدر؟! تو هيچ وقت پدر نبودي.
_در مورد اورسون ولز : براي من فقط يه شوخيه. خالي، نه چندان جالب و مرده. همشهري كين كه من يه كپيشو دارم و عزيز دل منتقدينه، فقط واسه سررفتن حوصله خوبه.
_در مورد گدار : من هيچي از فيلم هاش نفهميدم. لعنتي ها خسته كنندن. گدار فقط واسه منتقدا فيلم مي سازه.
_در مورد آنتونيوني : آنتونيوني دو تا شاهكار ساخته، آگرانديسمان و شب. لازم نيست خودتون رو با بقيه فيلماش خسته كنين.
_فكر مي كنم من فقط يه فيلم ساختم كه واقعا دوستش دارم : نور زمستاني. هر لحظه اش همون جوريه كه مي خواستم.
_ ارزش هر چيزي به اندازه يك آروغه. اما حقيقت اينه كه آروغ خيلي بيشتر آدمو ارضاء مي كنه.
فيلم ها :
برگمان با عطش، ميان پرده تابستاني، مونيكا، خاك اره و شب برهنه آغاز كرد. فيلم هايي كه بسيار دلگيركننده بودند و در ادامه سنت شوستروم – استيلر قرار مي گرفتند. برگمان با فيلم "لبخند هاي يك شب تابستاني" مورد توجه قرار گرفت. فيلمي با اشارات بينامتني فراوان به قاعده بازي ژان رنوار. بعد از آن برگمان يكي از شاهكارهايش يعني "مهر هفتم" را ساخت. فيلمي در اروپاي قرون وسطا و كشمكشي با مرگ. كه به زعم من هنوز از بهترين فيلم هاي اوست. اما شناخته شده ترين و محبوب ترين اثر برگمان در ايران يعني "توت فرنگي هاي وحشي" در سال 1957 ساخته شد. بيشترين اهميت اين فيلم به خاطر نشان دادن زمان حال و فلاش بك در يك نماي واحد بود. نقش اصلي فيلم را شوستروم كه برگمان تا حدودي سنت او را ادامه مي داد بازي كرده است. او بعد از "شعبده باز" در انتهاي دهه 50 فيلم اسكاري "چشمه باكره" را ساخت. فيلمي درباره تجاوز سه مرد به يك دختر جوان كه مهمان پدر دختر مي شوند و انتقام سبعانه پدر. با پاياني بسيار اميدوارانه كه با بخشش الهي همراه است. برگمان پس از دهه 50 اولين سه گاه خود معروف به سه گانه مذهبي را ساخت : "از وراي آينه تاريك"، "نور زمستاني" و "سكوت" . كه اين سومي هم در ميان ما ايراني ها بسيار محبوب است. اما اگر توانستيد از وراي آينه تاريك را از دست ندهيد. دومين سه گانه برگمان در دهه 60 ساخته شد : "پرسونا" ، "ساعت گرگ و ميش" و "شرم".كه هر سه فوق العاده اند. نخستين فيلم رنگي برگمان در 1969 و با نام "شهوت/هوس آنا" ساخته شد. او سپس نخستين فيلم انگليسي زبان خود "تماس" را ساخت كه به شدت ناموفق بود و پس از آن با ساختن شاهكاري به نام "فريادها و نجواها" به جايگاه قبلي خود بازگشت. فيلم هاي بعدي او "فلوت سحرآميز"، "چهره به چهره" و "تخم مار" توجه چنداني را جلب نكردند. اما با "سونات پاييزي" او يكي از آخرين شاهكارهايش را خلق كرد. فيلمي با بازي درخشان اينگريد برگمن و درباره روابط يك زن پا به سن گذاشته (برگمن) و دخترش. به نظرم بهترين فيلم برگمان همين سونات پاييزي است. در نهايت او با ساختن "فني و الكساندر" ، فيلمي در باره كودكي اش و كسب چهار جايزه اسكار توسط اين فيلم، رسما اعلام كرد كه ديگر فيلم نمي سازد. هر چند پس از آن دو فيلم كم اهميت ديگر هم ساخت. بعد از آن برگمان از دنياي سينما خداحافظي كرد و تا سال 2005 به نمايشنامه نويسي و كارگرداني تئاتر پرداخت.
همكاران :
برگمان هميشه با گروه خاصي كار مي كرد. همه فيلم هاي او فقط توسط دو فيلمبردار گونر فيشر و اسون نيكويست (او يكي از بهترين فيلمبرداران تاريخ سينماست)، گرفته شده است. او با بازيگران نيز همكاري بسيار طولاني داشت: ماكس فون سيدو 13، ليو اولمان 10 و اينگريد تولين نيز در 10 فيلم برگمان بازي كرده اند. يكي از علل موفقيت برگمان همين تيم عالي عوامل است. چهره ليو اولمان را به ياد بياوريد!
حرف آخر :
برگمان از نماهاي نزديك استفاده بسياري مي كرد. ساعت هاي آونگ دار را بسيار در قاب مي گرفت و سايه را به خوبي مي شناخت. او در تمام فيلم هايش تجربه گري را تجربه مي كرد، هرچند نبوغ خاصي نداشت. او ذاتا يك فيلم ساز مذهبي بود و با پرسش هاي مذهبي اش فيلم مي ساخت. برگمان جداي از سليقه ما، كارگردان بزرگي بود. به خوبي يك آروغ.
منابع :
تاريخ جامع سينمای جهان، ديويد. ا. کوک
تاريخ سينماي هنري ،گرگور انو پاتلاس
از اين به بعد اين جا فيلم هم معرفي خواهم کرد. حتي فيلم هايي که هنوز ساخته نشده اند.
نام : گنگستر آمريكايي American Gangster
كارگردان : رايدلي اسكات
فيلمنامه : استيون زيليان ، مارك جيكوبسن
بازيگران : راسل كرو ، دنزل واشينگتون
درجه بندي : R
زمان اكران : 2 نوامبر 2007
مرحله توليد : پايان يافته
طرح : يك سلطان مواد مخدر هروئين را با مخفي كردن در تابوت سربازان آمريكايي بازگشته از ويتنام به محله هارلم قاچاق مي كند و ...
_ از استيون زيليان فيلمنامه هاي بسيار موفق مترجم، گنگسترهاي نيويوركي، هانيبال، ماموريت غيرممكن و فهرست شيندلر را ديده ايم. مارك جيكوبسن هم تنها در پروژه سينمايي معتقد به عنوان فيلم نامه نويس شرکت داشته است.
رايدلي اسكات را با فيلم هاي بليدرانر، فتح بهشت، تلما و لوئيز، هانيبال، گلادياتور، قلمروي بهشت، سقوط شاهين سياه، بيگانه و ... همه مي شناسند. او مرد كهنه كار همه ژانرها لقب گرفته است. از همكاري زيليان و اسكات انتظار كمي نداشته باشيد.
راسل كرو هم كه براي چندمين بار با اسكات همكاري مي كند، اين بار در كنار بازيگر اسكاري و سياهپوست كلكسيونر استخوان، دنزل واشنگتن قرار گرفته است.
منتظر اكران فيلم باشيد.
نمي دانم اين كاري كه مي كنم درست است يا نه، هر چند زياد هم مهم نيست. اين ها را بيشتر براي خودم نوشته ام اينجا كه يادم باشد.
زن روزهاي ابري داستان است. اما زن روزهاي ابري نه. هر چند اگر آرشيوش را از ابتدا خوانده باشيد اين را كمي ديرتر مي فهميد. اول گولتان مي زند. ولي يادتان باشد كه شما حق نداريد براي زن روزهاي ابري دل بسوزانيد. نكند يادتان برود. كه اگر برود، آن وقت با مشت هاي گره كرده روبرو مي شويد. هيچ كس حق ندارد براي زن روزهاي ابري دل بسوزاند.
آيسا رشيد،زن روزهاي ابري را اصلا نمي شناسم. چه فرقي مي كند. آدم بهتر است خيلي ها را نشناسد. اما وبلاگش را تا به حال چند بار از اول تا امروز خوانده ام. چيزي درون اين نوشته هاست كه آزارم مي دهد، به فكرم مي اندازد و يادآوري مي كند خيلي چيزها را. اين جور نوشتن را مي پسندم، بدجور.
اين چند خط بعد را اينجا آرشيو مي كنم. شايد گاهي خواندمشان. راستي باز هم يادتان باشد براي زن روزهاي ابري دل نسوزانيد. ولي عاشق زن روزهاي ابري كه مي توانيد بشويد. يا هر فكر ديگري كه داريد، فقط دلتان برايش نسوزد. زن روزهاي ابري را هم مي توانيد به يك قهوه تلخ مهمان كنيد. تلخ.
آکواريوم را تميز می کنم . اين کار نيم ساعتی وقتم را می گيرد . با اين همه يکی از کارهای مورد علاقهء من است . « باب ديلن » گوش می دهم و نگاه می کنم به ماهی ها . اين کار هم نيم ساعتی وقتم را می گيرد . آکواريوم را با خودم می برم . هر چند نه من و نه مرد سيبيلوی غريبه چيزی نمی گوييم . با اين همه خودم هم خوب می دانم ديگر .
ديگر شبها خوابم نمی برد ...
--
از مرگهای بی مقدمه بدم می آيد . آدم ها حق ندارند بی مقدمه ، توی روزهای برفی بميرند . خسته ام . آن قدر خسته که اگر خبر مرگ کسی را بدهند می گويم : من برم . ديرم شده .
--
من زن روزهای آفتابی ام ...
می گويد : چرا روزهای آفتابی ؟ ... نمی دانم . ای کاش می دانستم ....
زن روزهای آفتابی دل مشغولی های کوچکی داشت ! کتاب های کوچک و کم حجمی می نوشت ، گلدان ها را آب می داد ، کيک شکلاتی درست می کرد ، بادبادک می ساخت ..
--
دلم می خواست با کسی حرف بزنم . توی بغلش گريه کنم . بعد بگويم : ممنون که پيشم بودی ... او راه خودش را برود . من راه خودم را .
--
حق با توست . فردا روز ديگريست . اما از پس اين همه سال زندگی فهميده ام روز بهتری نيست !
--
هيچ کس تو را به ياد نمی آورد / اين همه آدم / روی اين کهکشان به اين بزرگی ... و تو ، حتی آرزوی يکی نبودی ! ...
--
به قول والاس : تنها دوست یک لاشخور لقمهء بعدیشه ...
--
پدر بازنشسته و پير شده بود . با حقوق بازنشستگی پدر نمی شد خرج يک خانوادهء ۹ نفره را داد . دخل و خرجمان جور در نمی آمد . با خودم گفتم بايد زمين و گاوها را بفروشيم و يک رستوران باز کنيم . بعد يادم آمد ما نه زمينی داريم و نه گاوي .
--
دختر ها توی اين دنيا جايی ندارند و من و خيلی های ديگر محکوم بوديم که تا آخر عمر زن باقی بمانيم .
--
خدايا باران رحمتت را بر ما بريزان . اگر نميريزانی يک خاکی توی سرمان بريز توی اين تابستانی دوام بياوريم و مانند کرهء وارفته نيفتيم روی کاناپه به کانال عوض کردن . مرديم از بس که گرمه !
--
می دونی . آدم گاهی می ره چون که نمی خواد واسته .
چون نمی خواد عقبو ببينه . فقط می ره . می ترسه واسته
و از خودش بپرسه : هی ! کجا داری ميری ؟ ...
آدم از اين که ندونه دقيقا داره چه گهی می خوره می ترسه .
می فهمی که ؟
--
آيسای کوچک من ! ارزش آدمها به آن چيزی ست که می پوشند .
لازم است تذکر بدهم که : تو مسيح نيستی .
--
دست نوشته های آن لاین
--
هفت تاي آخر
و اين منم زني تنها در آستانه فصلي سرد
در ابتداي درك هستي آلوده زمين. فروغ فرخ زاد
در اين كه چهارشنبه سوري (اصغر فرهادي) را يك شاهكار مي دانم، شك نكنيد. اصولا من از فيلم هايي كه به روابط انساني مي پردازند خوشم مي آيد. گاهي هم ديوانه شان مي شوم، مثل همين يكي. چهارشنبه سوري طرح ساده اي دارد. از همان طرح هايي كه قبل از ساختنشان اگر براي كسي تعريف كني، چپ چپ نگاهت مي كند و پيش خودش برايت تاسف مي خورد.مثلث عشقي، خيانت هاي زن و شوهري و ... . اما چهارشنبه سوري در پرداخت شخصيت ها، جزئيات و موقعيت هاست كه متفاوت است.
سه تن از چهار شخصيتي كه بيشترين زمان فيلم را به خودشان اختصاص مي دهند، زنند. سه زني كه در عين متفاوت بودن موقعيت هايشان بسيار شبيه اند. سيمين (پانته آ بهرام) زني است كه خانواده اش را از دست داده، مژده (هديه تهراني) زني است در آستانه فروپاشي خانواده اش و روح انگيز (ترانه عليدوستي) دختري است در آستانه تشكيل خانواده. رابطه اين زن ها با يكديگر و با مردي به نام مزتضي (حميد فرخ نژاد) كه شوهر يكي است و عاشق ديگري، در طول يك روز كه از قضا چهارشنبه سوري هم هست، موقعيت هاي فيلم را مي سازد. اين كه موقعيت ها باور پذيرند، ديالوگ ها و بازي ها روان و گاه فوق العاده اند و روايت داستان بسيار گيراست نقاط قوت قابل ذكر فيلم اند اما آن جايي كه فيلم را شاهكار مي كند پرداختن موشكافانه به جزئيات است. جزئياتي كه بيشتر به نمايش جايگاه زن ايراني در خانواده و جامعه مي پردازند. بياييد چند نمونه را دقيق تر ببينيم:
1 – سيمين از ماشين مرتضي پياده مي شود، در را مي بندد و به راه مي افتد. دوربين او را دنبال مي كند. سيمين كوچه را به داخل خيابان كوچكي مي پيچد و به راهش ادامه مي دهد. دو جوان سوار بر موتور در كنار پايش ترقه اي! مي اندازند. سيمين گيج از صداي انفجار، با چشماني اشك آلود به سمت كوچه بر مي گردد و به جاي خالي ماشين نگاه مي كند. او فقط چند ثانيه مي تواند در اين جامعه تنها و بدون حمايت زندگي كند. چند ثانيه ي كوتاه. قطع رابطه براي زنان در جامعه ما كار ساده اي نيست. سيمين در صحبت با صاحبخانه هم همين مطلب را مي گويد :"تا يه زن تنها گير ميارن...".
2 – _سيمين : "نه بايد برم، قرار دارم."
_ مرتضي : (تحكم آميز) "با كي قرار داري ؟!"
مرتضي ناخودآگاه براي معشوقه اش هم غيرت خرج مي كند. در يك رابطه غيرموجه مرتضي انتظار موجه بودن طرف مقابل رابطه را دارد. خودش هم چند ثانيه اي پس از سكوت معنادار سيمين فضا را در مي يابد.
3 – واكنش راننده تاكسي در برابر كتك خوردن مژده هم از همين جنس است.عمل مرتضي يك عمل پذيرفته شده فرهنگي است. فرهنگي كه ناخودآگاه مرتضي را وامي دارد زنش را در چهارچوب پيوندي به نام ازدواج كنترل كند. راننده تاكسي هم در چهرچوب همين فرهنگ مي گويد : "بالاخره يه نفر با غيرت پيدا مي شه".
4 – صحبت هاي مرتضي با دوستش پس از كتك زدن مژده فصل جالبي است. مرتضي در توجيه عملش مي گويد : "برو از همسايه ها بپرس چند وقته بوي غذا از خونه ما بلند نشده!". انگار مژده در وظايفش هم كوتاهي كرده است كه مستحق مجازات است. زن ايراني بايد بوي غذا بدهد.
جدا از خط داستاني فيلم و روابط آدم ها اين دقت در طراحي جزئيات است كه چهارشنبه سوري را دلنشين مي كند.
مردان فيلم هم آن چنان مقصر و آسوده نيستند. همسر سابق سيمين كه ماتم زده در ماشين خوابيده است، مرتضي كه عاشقانه گريه مي كند و عبدالرضا كه كودكانه به ظاهر جديد روح انگيز نگاه مي كند، مانند همسرانشان بيشتر مقهور فرهنگ اند. هر يك به نوعي.
مثلث هاي عشقي يا مربع مي شوند يا دايره! اما چهارشنبه سوري هم مانند شب آنتونيوني (اين دو فيلم خيلي به هم شبيه اند، حتما در مورد اين شباهت خواهم نوشت) راهي براي خروج از بن بست ارائه نمي دهد. هيچ چيز مثل گذشته نخواهد شد. نماي نهايي فيلم هم بر اين معنا تاكيد مي كند. نمايي از دو پنجره روشن را مي بينيم و سپس چراغ خانه مژده و مرتضي خاموش مي شود. چراغ هاي رابطه تاريكند.
چهارشنبه سوري نگاهي برش مانند به تلاطم و ناآرامي جامعه ما دارد. جامعه اي كه هر روزش چهارشنبه سوري است. در عين حال فيلم بيش از هر يك از شخصيت ها درباره روح انگيز است. اوست كه در فيلم بكارت فكري اش را از دست مي دهد. اوست كه ما در پايان نگران سرنوشتش مي شويم : او گذشته كدام يكي است ؟ سيمين يا مژده؟ آيا روح انگيز آينده بهتري را انتظار مي كشد؟ او زني است در آستانه فصلي سرد.
