تبليغاتX
قصه نگفته ماند
86/01/22

 

آدم های ساده – هال هارتلی :

« باختین در مسائل نظریه زیبایی شناسی داستایوسکی از منیپیا سخن می گوید. یک ژانر هنری جاودانی که با نگاهی شادخوارانه با جهان پیوند دارد و مشخصه آن شخصیت های متضاد ، سبک های چندگانه ، تخطی از هنجارهای ادب و رویایی کمیک با دیدگاههای فلسفی است.از این دیدگاه فیلمسازانی چون بونوئل و گدار صرفا سنت های غالب را طرد نکرده اند ، بلکه عمدتا وارث سنتی دیگر هستند . آن ها روش پایداری را احیا می کنند که مشخصه اش سرزندگی آنی است. »

                                                                                مقدمه ای بر نظریه فیلم – رابرت استم

 اگر بپذیریم که ژانری به نام منیپیا وجود داشته باشد و کارگردان هایی در این ژانر فیلم ساخته باشند، هارتلی بی شک یکی از آن هاست. کارگردانی با سبک به شدت استریلیزه، مینی مالیستی و پست مدرن. زاده زمانه ای که در آن فیلم می سازد : دهه های پایانی قرن بیستم و در آستانه هزاره.

این نوشته درباره آدم های ساده ، از فیلم های هارتلی است. بعضی جنبه های فیلم را بیشتر دوست دارم، بنابراین از آن ها بیشتر نوشته ام. خلاصه داستان را هم نمی نویسم. به نظرم وقایع و شخصیت های فرعی داستان مهمتر از خط داستانی فیلم است.

 

- این آدم های ساده :

فیلم در مورد آدم هاست. همه فیلم ها در مورد آدم ها هستند. این ها آدم های ساده هستند ، البته مهمترهایشان :

کیت : شخصیت محوری و مورد علاقه هارتلی است. به تنهایی مانند نقطع عطف داستان عمل می کند. ورود کیت به داستان حتی باعث تغییر اندازه نماها می شود. پس از ورود او دیگر منتظر پیدا شدن پدر نیستیم، منتظریم ببینیم بیل و کیت چه سرنوشتی پیدا می کنند. کیت زنی مستقل و دارای اصول است. این امر در دیالوگ های فیلم هم بیان می شود. در جایی ادوارد می گوید : "همه مردا به کیت علاقه دارن" . بار فمینیستی فیلم کاملا بر دوش اوست.

بیل : قرینه مردانه کیت است. او قهرمان داستان محسوب می شود چون اوست که تحول می یابد. تقابل قدرت کارکترهای بیل و کیت در فیلمی که کارگردانش بسیار متکی بر دیالوگ است ، باز هم در دیالوگ ها دیده می شود. ادوارد این بار به بیل می گوید : "همه زنا از تو خوششون می آد" . بیل است که باید در مورد پدر (در رد یا تایید او) تصمیم بگیرد، زیرا بیل از جنس خود اوست: "من با قانون درافتادم ولی پدر با دولت ". بیل هم باورهای خودش را دارد اما او و کیت مانند پدر تغییرناپذیر نیستند.

الینا و دنیس : این دو نماینده نسل جدیدتر هستند.الینا در نقش دوست دختر پدر نماد سرسپردگی  به نسل گذشته است. دنیس هم به دنبال دستیابی به پدر (نماینده تفکر کهن) است. شاید به همین دلیل است که او فلسفه می خواند، علمی که بیشتر متعلق به گذشته است تا زمانه پست مدرن کنونی. بر خلاف بیل او پدر را قهرمان می داند نه یک پیرمرد دیوانه. دنیس ادیپ وار عاشق الین می شود. زنی که جایگزین مادر او شده است. باز هم این جانشینی در دیالوگ ها نشان داده می شود.

پدر : نماینده تفکر گذشته. در ادامه در مورد پدر بیشتر خواهم نوشت. پدر هدف داستان نیست ، واسطه ای است برای جمع شدن عده ای در یک جا.

در کنار این پنج شخصیت اصلی ، سه کارکتر فرعی هم وجود دارند. هارتلی بیشتر این دسته را می پسندد :

ادوارد : دانای کل داستان است. قضاوت هارتلی در مورد اشخاص (مثلا بیل ، کیت و جک) از دهان او گفته می شود.

کارگر پمپ بنزین : فرانسه صحبت می کند ، تنها به این خاطر که زبان زیبایی است. موسیقی جدید می نوازد. با تصمیمات کارفرمای پیرش مخالفت می کند و به راحتی می فهمد که پلیس در خانه مشکل دارد. او نماینده نسل روشنفکر امروزی است که جایگاه واقعی اش را پیدا نکرده است.

پلیس : حرفهای فلسفی می زند. در ابتدای ورودش تمامی نیازهای بشر را بر زبان می آورد و در نهایت یک سوال بسیار مهم! مطرح می کند : "اصلا زن ها برای چه وجود دارند ؟" . در خانه مشکل دارد و به بزرگترین درد بشر امروز مبتلاست : تفکر. پلیس یک انسان روزمره امروزی است.

 

 

- خانواده و عشق :

 آدم های ساده در جستجوی چه جیزی هستند؟ فیلم با جستجوی خانواده آغاز می شود. دنیس و بیل می خواهند پدری را که سال ها با فقدانش زندگی کرده اند پیدا کنند. بیل دلایل دیگری هم برای سفر دارد: او هم باید مراقب دنیس باشد و هم جایی برای زندگی (خانه) پیدا کند. خانه نمود فیزیکی خانواده است. کیت اظهار عشق بیل را در خارج از خانه با سیلی پاسخ می دهد اما در خانه اوست که پا پیش می گذارد. می دانم شاید مکان فیزیکی دلیل کیت نباشد ، اما چرا جای این دو لوکیشن با هم عوض نشده است ؟

در نهایت اما، خانواده ای تشکیل نمی شود. بیل در نظام پدر سالار موفق به تشکیل خانواده نشده است. او به مفهومی فراتر از خانواده می رسد: همراهی.

از دید هارتلی خانواده (با این که علیت داستان را تشکیل می دهد) به خودی خود مهم نیست.

 

- چرا آدم های ساده یک فیلم پست مدرن است ؟

مشخصه پست مدرنیسم دهه 80 تحسین فرهنگ توده  امریکاست. فرهنگ آدم های ساده. به همین دلیل فیلم در گوشه ای آرام از لانگ آیلند و در میان آدم های ساده اتفاق می افتد. عنوان فیلم، نشان دهنده همین ویژگی است.

پست مدرنیسم هر چه را که بیانگر برتری یا فراروایت است به دیده تردید می نگرد. نحوه روایت فیلم کاملا بیانگر این امر است.

پست مدرنیسم دهه 80 شاهد فاصله گرفتن خودبازتابنده از بیان انقلابی و ملی است. نقد ایدئواوژی از دیگر ویژگی های پست مدرنیسم است. هر دوی این موارد را در نحوه برخورد هارتلی با کارکتر پدر می بینیم :

بیل پدرش را یک پیرمرد دیوانه می داند. از زبان دنیس می شنویم که پدرش مرد خوبی است زیرا :

 He believes in things.

پدر اعتقاداتش را از روی کتاب می خواند. او به مکتوب اعتقاد دارد، خصوصا ایدئولوژی مکتوب. ذهن پدر مانند کتاب غیر قابل تغییر است. او وقتی به خواندن ایدئولوژی هایش مشغول است به تلاش عاجزانه دنیس برای صحبت با او جواب نمی دهد. پدر حاضر به گفتگو نیست.

بیل اولین نگاه را که به پدر می اندازد ، پشیمان می شود. او زندان را به فرار با پدر ترجیح می دهد. این تصمیم سنگدلانه ایست که هارتلی برای نسل گذشته، ایدئولوژی و انقلاب گرفته است.

صحبت در مورد موسیقی عامه پسند و تاثیرش بر جامعه از دیگر ویژگی های پست مدرن فیلم است. ادوارد لیست گروه های مختلف موسیقی را بر زبان می آورد. بی درنگ بعد از آن است که کیت برای بیل درختان را نام می برد. پیشتر کیت در جایی گفته بود : "درختا واسه زندگی لازمن." موسیقی نیز مثل درخت ها باید باشد تا هوا بهتر شود.

فمینیسم متحد طبیعی پست مدرنیزم است، یکی از دلایل پست مدرن بودن فیلم وجه فمینیستی آدم های ساده است.

 

 - چرا آدم های ساده یک فیلم فمینیستی است ؟

سیر وسلوک ادیپی که بسیار مورد علاقه تحلیل گران فمینیست فیلم است در دو جای فیلم به شدت به چالش گرفته می شود: اول بار در جایی که دنیس به الینا اظهار عشق می کند و دیگر بار در جایی که بیل نمی تواند سیر و سلوک ادیپی را در نظام پدر سالار کامل کند و به تشکیل خانواده بپردازد.

از سوی دیگر عدم پذیرش بیل از سوی کیت در ابتدا باعث می شود بیل او را لزبـــیـــن بداند، نوعی دیگر از زبان پدر سالار. کیت در زبان پدر سالار جای نمی گیرد. (به نوشته های لاکان در این باره مراجعه کنید).

کیت به بیل سیلی می زند ، اما با دلیل خاص خودش :

- من بهت سیلی نزدم به این خاطر که منو بوسیدی ، بهت سیلی زدم واسه این که فکر می کردی نمی تونم ردت کنم.

کیت نقش زن تصمیم گیرنده را پذیرفته است. شخصیتی که مدونا الگوی آن است :

                - مدونا با شرایط خودش از تمایلات جنسی استفاده می کنه.

 

- ویژگی های سبکی هارتلی :

بیایید لیست وار نگاه کنیم :

شخصیت های هارتلی مثل چوب خشک حرکت می کنند، سیلی می زنند و به صورت کاملا طبیعی، غیر طبیعی اند.

بازیگرها در فیلم های هارتلی بدون درگیر شده با بار عاطفی داستان، جملات مهمی را درباره حقایق مهم بر زبان می آورند.

هارتلی فقط اشاره می کند ، توضیح نمی دهد.

تکیه هارتلی بر دیالوگ شگفت انگیز است.دیالوگ های فیلم هایش را از دست ندهید.

فیلم های هارتلی از سه گانه معروف روایی (نظم ، آشفتگی ، نظم) پیروی نمی کنند.

چیزی را که درباره هارتلی بیشتر دوست دارم این است که داستان تعریف نمی کند. گوشه ای از زندگی تکرار شونده ما را نشانمان می دهد. در انتهای آدم های ساده دوباره جمله "حرکت نکن" را می شنویم. انگار به اول داستان بازگشته ایم بدون این که اتفاقی افتاده باشد. البته هارتلی این سیکل را در اوایل داستان هم نشانمان می دهد. بیل و دنیس با هم صحبت می کنند :

Bill: I can't sleep, I'm in pain.

.

.

.

Bill: I can't sleep, I'm in pain.

به جای نقطه ها چندین خط دیالوگ بگذارید.

 

- و اما

There is nothing but trouble and desire.

 

 

| لینک ثابت


86/01/10
رساله اي در باب آلت جنسي مردانه

 -شما بايد فيلمي در مورد آينده بسازيد. خوب اين کار سختي نيست . مسلما به دکورهاي عظيم مثل ماتريکس نياز داريد و يه بازيگر فوتوژنيک مثل هريسون فورد. اما اگر شما کوبريک بوديد قضيه قدري فرق مي کرد. حالا شما به مقداري (البته ببخشيد!) آلت جنسي مردانه نياز داشتيد و يک بازيگر چشم درشت.

-پرتقال کوکي پيش از هر چيز رساله هاي است در باب آلت جنسي مردانه :

چوب دستي الکس ، نقاب هايي با بيني هاي بزرگ ، ماري که الکس در خانه نگه مي دارد (و مار + عکس زن روي ديوار را کوبريک آگاهانه به کار مي گيرد) ، بستني هايي که دخترهاي جوان فيلم مي خورند ، الکس و دوستانش که مانند مدونا شورت مانندهايي را بر روي شلوارهايشان مي پوشند (خود مدونا هم نمايشگر آلت جنسي زنانه است به فرمي مشابه) و در نهايت ماکت عظيم اين آلت که آلت قتاله هم مي شود.

-مطمئن هستم که موافقيد که قصد کوبريک فقط نمايش ... نيست . آينده ترسيم شده در پرتقال کوکي به شدت مردانه ، جنسيت زده و خشن است.

- زنان پرتقال کوکي اما به شدت منفعل ، بي تاثير و ترحم برانگيزند . در آينده اي که کوبريک (شايد تا حدي از دريچه چشم برجس) ديده است جايگاهي براي زنان وجود ندارد.

 پرتقال کوکي

-اما کوبريک در پرتقال کوکي کاري کرده است که ما (مخصوصا ما ايراني ها) در زندگي روزمره زياد انجام مي دهيم. ما انسان ها (مخصوصا زن ها)  را  گاها (يا اکثرا!) به صورت آلت جنسي مي بينيم :" عجب ....يه ها".  بارها اين نوع جمله ها را شنيده ايم اگر نگفته باشيم. کوبريک هم جهان مردانه آينده را به صورت مجاز جزء به کل نشانمان داده است. مدونا هم همانطور که گفتم سعي بسيار کرده است تا اين نوع تفکر را نشانمان دهد. مدونا نگاه آلت وار به زنان را با تکيه و نمايش بيش از اندازه اش به چالش مي کشد.

 

| لینک ثابت


86/01/04
اين ميل مبهم هوس

 

-مارتين عقيده ات در مورد زن ها چيه ؟

- نظر من اهميتي نداره .

- واسه من اهميت داره.

- در اين صورت آقا ، بايد بگم که من دوستي دارم که خيلي به زن ها علاقه داره ، اما فقط کثافت نصيبش مي شه.

 

کونچيتاي ميل مبهم هوس دست نيافتي است و ماتيو مفلوک. وصيت نامه سينمايي بونوئل درست نقطه مقابل وصيتنامه کوبريک است. اما از شباهت هاي پنهانشان نبايد ساده گذشت .

در هر دو فيلم مردي براي سکس خود را به خطر مي اندازد ، و در هر دو فيلم ناکامي (البته در طول فيلم) نصيبش مي شود. فقط نتيجه گيري ها متفاوت است . آنچه را کوبريک تجويز مي کند ، بونوئل شديدا منع کرده است.

روابط انساني (سکس به عنوان نزديکترين رابطه ) موضوع اصلي هر دو فيلم است.  اما بونوئل هشتاد ساله ناممکن بودن روابط را نشانمان مي دهد و کوبريک انواع جديد رابطه را.

به نظرم ميل مبهم هوس بيشتر از آن که در مورد دست نيافتني بودن زن باشد در مورد دست نيافتني بودن روابط انساني است. زن هاي بونوئل بيشتر زن هاي نازارين اند تا زن هاي بل دوژور.

 

 

| لینک ثابت


86/01/02
پايان هاي بد ،شروع هاي خوب

 

سال که تموم مي شه تازه ياد شروع و پايان مي افتم. مثل خيلي هاي ديگه. نمي خوام از شروع هاي بد بگم. براي اين که از بداش هم گفته باشم مي رم سراغ  پايان ها. اين جوري اين مطلب مي شه پايان هاي بد ،شروع هاي خوب .  البته باز هم در سينما.*

پايان هاي بد :

1 – تقاطع : بدجور اذيتم کرد اين يکي. تيتراژ پاياني فيلم که شروع مي شه ، صداي گريه نوزاد رو هم مي شنويم. نوزادي که نمي دونم چرا يه دفعه آخر فيلم به دنيا مي آد.  زندگي به جريان مي افتد اما به سبک هندي !

2 – Jacket  : فيلم داره خوب تموم مي شه ، اما در آخرين لحظه کارگردان نمي تونه جلوي وسوسه اش رو بگيره : يک نريتور برون ديجتيک ظاهر مي شه و مي گه : "ما چقدر وقت داريم؟!" . کارگردان مي خواد مطمئن بشه که ما نتيجه ي دلخواهش رو حتما گرفته باشيم. واسه همين هم خودش رو به فيلم سنجاق مي کنه.

3 – ميم مثل مادر : ملاقلي پور انگار بايد اشک ها رو تا آخرش دربياره . واسه همين هم اون ترانه اعصاب خردکن رو با نماهاي متعددي از گلشيفته فراهاني ترکيب مي کنه تا آخرين دونه هاي دستمال کاغذي هم مصرف بشن . البته توي سينما ديدم که به  هدفش هم رسيده!!!   

شروع هاي خوب :

1 – Meet Joe Black : بدجور غافل گير مي شيم وقتي برد پيت اول فيلم يه جوري تصادف مي کنه که ما هم دردمون مي آد. هنرپيشه نقش اول فيلم در ابتداي فيلم مي ميره. به اين مي گن غافل گيري بر اساس انتظارات از پيش موجود. کاري که هيچکاک سال ها قبل در "رواني" ابداع کرده بود .

2 – مسافران : هما روستا روش رو مي کنه سمت دوربين و مي گه : "ما داريم مي ريم تهرون. ما توي راه مي ميريم ". طرح کلي داستان رو بيضايي بهمون مي گه. ديگه چيزي براي گفتن نيست. اين رو هم البته اورسن ولز سال ها قبل در همشهري کين يه جور ديگه تجربه کرده بود.

3 – شب : ژان مورو و مارچلو ماسترياني به بيمارستان مي رن ، براي ديدن دوستي در حال مرگ. در کنار هم هستند اما تنهاييشون آزارمون مي ده. آنتونيوني با ميزانسن همه چيزو مي گه. هر چي باشه اون معمار تنهاييه.

 

* انتخاب فيلم ها به شکل فجيعي سليقه اي است.

 

 

| لینک ثابت