تبليغاتX
قصه نگفته ماند
85/02/30

قصه تمام شد

The Story Finished



85/02/28
شاید ، وقتی دیگر
این زمان است

زمان پاک عریان

آهسته به وجود می آید ، منتظرمان می گذارد و وقتی می آید

دلمان آشوب می شود ،

چون که پی می بریم از مدت ها پیش اینجا بوده است.

 

 شاید خیلی زودتر ، باید این کارو می کردم.

 



85/02/26
توقف

 

تجربه نامي است كه بر اشتباهاتمان مي گذاريم .

اسكار وايلد

 

فكر كه  مي كنم مي بينم تو زندگيم خيلي تجربه كسب كردم!!!

 

ديگه بسه.

 

Lay beside me, this won't hurt I swear
She loves me not, she loves me still, but she'll never love again
She lay beside me, But she'll be there when I'm gone
Black heart scarring darker still, yes she'll be there when I'm gone
Yes, she'll be there when I'm gone
Dead sure she'll be there..

 

Lay beside me, tell me what I've done
The door is closed, so are you're eyes
But now I see the sun, now I see the sun
Yes now I see it

 

Turn the pages, turn the stone.

 

| لینک ثابت


85/02/24
سال ها بعد ...

کسی نفس می کشد . به سختی .

می دانی ،  می گذری.

 

کسی صدایت می کند . از اعماق زمین .

می شنوی ، می گذری.

 

سال ها می گذرد .

تجربه می کنی ، می گذری.

 

...

 

کسی می گذرد.

صدایش می کنی.

صدای گام هایش همچنان دور می شود .

 

خسته ای،

...

کاش این گونه راه نرفته بودی.

این همه سال.

این همه راه.

 

 

 

| لینک ثابت


85/02/20
تهوع

_ باز دوباره توي شهر پرت مي شدم. كجا بروم؟ چه بكنم؟

_ پلك هايم را باز كردم باران مي باريد.

_ بعدا وضع مثل سابق نخواهد بود. ديگر امكان نداشت بترسم.

_ زيرا آن ها حق همه چيز داشتند: حق زندگي، حق كار، حق ثروت،حق فرمانروايي، حق احترام و سرانجام حق جاودانگي.

_ من حق وجود داشتن نداشتم.به حسب تصادف پديد آمده بودم.

_زيرا حق هرگز چيزي جز رويه ديگر تكليف نيست.

_ تجربه خيلي بيشتر از دفاع در برابر مرگ بود . تجربه حقي بود: حق پيرها.

_ زندگي داراي مهنايي است، چنانچه كسي بخواهد معنايي به آن بدهد.

_ هدفي هست، آقا، هدفي هست ... انسان ها هستند.

_ به عقيده من بيزار بودن از انسان ها همان اندازه امكان ندارد كه دوست داشتنشان.

_ مثلا سخنان يك ديوانه در نسبت با موقعيتي كه در آن است پوچ است نه در نسبت با ديوانگي اش.

_ وجود داشتن به طور ساده يعني آن جا بودن

_ تو يك سنگ كيلومتر شمار هستي، سنگ كيلومتر شماري در كنار جاده . آرام و خونسرد توضيح مي دهي و همينطور در تمام عمرت توضيح خواهي داد كه تا ملن بيست و هفت كيلومتر راه است و تا مونتارژي چهل و دو كيلومتر. براي همين است كه اينقدر بهت احتياج دارم.

 

تهوع

ژان پل سارتر

امير جلال الدين اعلم

نشر نيلوفر

| لینک ثابت


85/02/19
ناشناس در این آدرس

 

A -  يكي از نشر هايي كه خيلي دوستشون دارم نشر "ماه ريز"ه . شايد اين نشر رو با اون كتابهاي قطع جيبي بشناسين . اگه يه نگاهي به ليست كتاب هاي منتشره اين انتشارات بندازين چند تا شاهكار مي بينين : سه شب با مادوكس ، بورخس خواني ، و از همه مهمتر "ناشناس در اين آدرس" . يه شاهكار از يه خانم خانه دار آمريكايي .

بهتون پيشنهادش مي كنم .

 

(ميان نوشت : جديدا نشر مشكي هم داره كتابهايي با همين استايل چاپ مي كنه . )

 

 

B - امروز داشتم "در خدمت و خيانت روشنفكران" رو دوباره ورق مي زدم . يه جايي ديدم جلال تعاريف متفاوت از روشنفكر رو آورده بود :

فرانسوي ها با همون بينش خاص فلسفي شون مي گن :

‹‹ معني وسيعتر روشنفكر آن است كه صرف نظر از عقايد ذهني و روانشناسي خاصي كه دارد ، براي كار كردن بيشتر سلول ها و ياخته هاي مغز و اعصاب خود را به كار مي گيرد تا ياخته هاي عضلاني را. چنين است وضع يك نقاش يا يك وكيل دعاوي يا يك استاد دانشگاه يا يك نويسنده ... ››

 

از نظر اتحاديه كارگري فرانسه روشنفكر معناي خاص تري داره : ‹‹ روشنفكر كسي است كه فعاليت روزانه اش مستلزم نوعي كوشش فكري باشد، آميخته با ابتكار و ابراز شخصيت و به صورتي كه اين نوع فعاليت فكري بر فعاليت هاي روزانه او بچربد. بر اين اساس عنوان صاحبان مشاغل روشنفكري عبارت اند از :

1 – مقوله اول : هنرها و ادبيات ، شامل هنرهاي مصورمجسم،ادبيات،تاتر،سينما،موسيقي وعلوم صرف

2 – مقوله دوم : مشاغل آزاد ، شامل مشاغل قضايي ، طبي و ...

3 – مقوله سوم : كارگران روشنفكر مزدور ، شامل مهندسان،كادرهاي عالي، هيئت آموزشي و ...

4 – مقوله چهارم : كارگران روشنفكر جوان ، شامل دانشجويان دانشگاه به طور اعم

 

اما روس هاي شوروي نظر اجتماعي تري دارند (داشتند!): روشنفكران يك لايه اجتماعي واسطه هستند، تشكيل يافته از مردمي كه كارهاي فكري مي كنند. اين لايه اجتماعي شامل مهندسان، متخصصان،وكلا، هنرمندان، معلمان، كارگران علوم و ... مي شود .

 

اما تعريف آمريكايي ها هم جالبه :

‹‹ ما روشنفكر مي دانيم كساني را كه خلق كننده فرهنگ اند يا توزيع كننده آن يا به كار برنده آن . غرض از فرهنگ دنياي رمزها و استعاره هاست كه شامل هنرها ، علوم و مذاهب است .››

 

 

| لینک ثابت


85/02/08
و اما زندگی

 

من يه عادت بد دارم . هر چند وقت يه بار كه انرژيم تموم ميشه ، به جاي استراحت، يه مدت بسيار زياد با خودم كلنجار مي رم. چون معمولا هميشه و مخصوصا توي همچين مواقعي، هزارها كار نكرده رو دستم مونده، دچار عذاب وجدان هم مي شم.

و اين ماجرا همچنان ادامه داره، تا اون روزي كه دوباره به اين نتيجه برسم كه بايد به كارها هم يه سروساموني بدم. باز با انرژي شروع مي كنم و ... اين دور تسلسل همچنان ادامه داره.

حالا تصميم گرفتم يه بار هم كه شده از اين نمودار سينوسي خارج بشم و يه مقدار نمايي عمل كنم.

 

يه مطلب قبلا در مورد  "طبل حلبي" نوشته بودم. اون جا يه اشاره به "هاينريش بل" كردم. الان دارم كتاب "عقايد يك دلقك" رو ازش مي خونم. از "بل" قبلا كتابهاي زيادي خوندم.به نظرم بهترين نويسنده اي كه تونسته شرايط مردم آلمان رو در جنگ دوم و بعدش تصوير! كنه هاينريش بله. از ميون كتابهاش "نان سالهاي سپري شده " رو بيشتر مي پسندم.كتاب داستان جواني است كه بر سر دوراهي قرار گرفته. دو راهي عشق. اما اين دوراهي عاطفي، از اون چه كه نشون مي ده مهم تره. عشق تازه، نماينده كودكي قهرمان داستانه. زماني كه جنگ شعله ور شد. نان اون سال ها رو مي شد از همسايه ها گرفت و دهكده آنقدر بزرگ نبود ...

اما عشق كهنه نماينده سال هاي نزديكتره. سال هاي بيگاري، دزدي، نان قسمت شده و نان هاي دزدي. نان سالهاي سپري شده هر چند خورده هم نشده ، تلخ تر از هر خاطره ايه.

جوان بايد تصميم بگيره. به خاطراتي فكر كنه كه تا حالا حتي جرات فكر كردن به اون ها رو هم نداشته و حرف هايي رو بزنه كه سال ها نمي تونسته و ...

بل خيلي بيشتر از "گونتر گراس" به متن جامعه نزديكه. قهرمان هاي بل خيلي واقعي تر مزه گرسنگي رو درك كردن و ارزش نان رو مي دونن. هر چند توانايي گونتر گراس رو در نماد پردازي هاي شخصيتي نبايد ناديده گرفت.

شباهت بسيار جالبي در نوع آدم هاي بل و چخوف هست. مثلا داستان كوتاه "ورونكا" و كودكي قهرمان داستان "نان سالهاي ..." . هر چند كه محدوده زماني و بار معاني كاملا متفاوتند.

يه اتفاقي كه با خوندن كتابهي بل برام افتاد اين بود كه باعث شد  جنگ و متخاصمين رو متعادل تر  نگاه كنم.

هر چقدر كه سن پترزبورك سختي كشيد برلين هم گرسنه بود .

 

| لینک ثابت


85/02/07
"Breaking The Habit"


Memories consume
Like opening the wound
I'm picking me apart again
You all assume
I'm safe here in my room
Unless I try to start again

I don't want to be the one
The battles always choose
'Cause inside I realize
That I'm the one confused

I don't know what's worth fighting for
Or why I have to scream
I don't know why I instigate
And say what I don't mean
I don't know how I got this way
I know it's not alright
So I'm breaking the habit
I'm breaking the habit
Tonight

Clutching my cure
I tightly lock the door
I try to catch my breath again
I hurt much more
Than anytime before
I had no options left again

| لینک ثابت


85/02/06
یه روز خوب

 

هيچ چيز بهتر از اين نيست :

1 - صبح با صداي زنگ تلفن بيدار ميشي . صدايي از اون ور خط بهت با خونسردي يه خبر مي ده. يه خبر بد .

2 - داري آروم توي بزرگراه به سمت دانشگاه مي ري . كنار دوستت كه راننده است نشستي و داري باهاش صحبت مي كني . ماشين جلويي يه دفعه مي زنه رو ترمز . توي هي چشم به هم زدن به سه تا ماشين زدين .

3 – پليس كه مي رسه تازه متوجه ميشي ماشين دوستت فقط بيمه اوليه داره. حالا خسارت اون سه تا ماشين چقدر مي شه، خدا هم نمي دونه.

4 - خسته مي رسي خونه .مي خواي بخوابي . يه نفر ديگه زنگ مي زنه. مزاحمه. اين كارو تا وقتي تلفن رو قطع نكردي، ادامه مي ده.

5 – خوابي كه صداي زنگ همراهتو مي شنوي. با دوستت كه پيش توئه كار دارن. رنگ از روي دوستت مي پره. برادرش به سختي تصادف كرده.

6 – هنوز مطمئن نيستي كه توي اين روز و موقعي كه داري اينارو تايپ مي كني، سقف رو سرت خراب نشه.

...

چه روز خوبي بود. Holly Shit

 

 

| لینک ثابت


85/02/04
دلخواه ؟! ! !

بر آن چه دلخواه من است حمله نمي برم

خود را به تمامي بر آن مي افكنم

اگر بر آنم كه ديگر بار و ديگر بار

بر پا بتوانم خاست

چاره اي به جز اينم نيست .

 

اينو نوشتم تا يه روز يادم بايد امروز چه تصميم مهمي گرفتم .

 

 

| لینک ثابت