اينك موج سنگين گذر زمان است ...
روزها مي گذرند ، و من
مي نويسم ،
كار مي كنم ،
راه مي روم ،
كمتر مي خوانم ،
كمتر مي خندم ،
نفس مي كشم
و اين زمان است كه در من مي گذرد .
ميان آنچه از ما بر مي آد و آنچه بايد باشيم، نياز به برابري نيست. تنها يادآوري اين فاصله است كه ما آدما رو آزار مي ده .
ميان آنچه كه بوده ايم و آنچه كه هستيم ، اما نياز به تناسب هست . يادآوري اين عدم تناسب دردناك تره.
دردناك بودن اين عدم تناسب اما هميشه بد نيست. بايد گاهي به گذشته، مسير و افق هم نگاهي انداخت. بايد گاهي دوباره تصميم گرفت. بايد رفت....
دستي ميان دشنه و ديوارست
دستي ميان دشنه و دل نيست
از پله ها
فرود مي آئيم
اينك بدون پا
.....
ليلاي من هميشه پشت پنجره مي خوابد
و خوب مي داند كه
من سپيده دمان
بدون دست مي آيم
و ياراي گشودن پنجره با من نيست.
...
من
با سياهي دو چشم سياه تو ،
خواهم نوشت
بر كرانه هر باغ
دستي هميشه منتظر دست ديگر است،
چشمي هميشه هست كه نمي خوابد ...
خسرو گلسرخي
1 - بعضي اوقات در شبهاي روشن به سر مي بريم. اما نه شبهاي روشن داستايوسكي.
2 – هميشه وقتي يه اثر خوب (كتاب ، فيلم يا عكس) از يه هنرمند ناآشنا مي بينم ، مي ترسم . واسه كاراي بعديش. مي ترسم كه نااميدم كنه. اما در مورد ‹ اصغر فرهادي› اين طور نبود. ‹چهارشنبه سوري› نه تنها از ‹شهر زيبا› چيزي كم نداشت، حتي خيلي جاها بهتر هم بود.
3 – بايد شاد تر بود .
زنگ مي زني . پيش از آن كه رخوت بگذارد ، گوشي را بردارم قطع مي كني .
مطمئن شدي كه هنوز ! زنده ام ؟
هوا تاريك است .
هيچ چيز بدتر از اين نيست كه وقتي بيدار مي شوي ،
همه جا تاريك باشد .
سال ها مي گذرد .
ديگر زنگ نمي زني .
مطمئن نيستم كه هنوز زنده اي .
مرزهاي رابطه تاريك اند .
صداي جيغ نمي آد .
يا به موقع رسيدم يا دير كردم .
...
يه پيرمرد مي ميره .
يه دختر كوچولو زنده مي مونه .
نانسي كالاهان يك دختر 11 ساله است كه توسط جونيور پسر سناتور رورك دزديده و مورد آزار و اذيت قرار مي گيره . هارتيگان (بروس ويليس) يك پليس وظيفه شناسه . قبل از اين كه جونيور نانسي رو مورد تجاوز قرار بده به محل مي رسه و اون رو نجات مي ده . جونيور و هارتيگاه هر دو به سختي مجروح مي شن .
مارو يه بزن بهادر زشته . گلدي تنها دختريه كه به اون مزه عشق رو چشونده . گلدي توسط كوين (پسر تعميدي كاردينال شهر و برادر سناتور رورك) كشته مي شه . مارو به خاطر عشق به گلدي كوين و كاردينال رو مي كشه و به اعدام محكوم مي شه.
شلي يك پيشخدمت باره . شوهر يك پليس قهرمان اما فاسد . دوايت با شلي دوست ميشه . وقتي شوهر شلي براي اذيت اون به خونه مي اد ودايت شلي رو نجات مي ده . پليس ها به شهر قديي مي رن و توسط فاحشه ها كشته مي شن و ...
هارتيگان به حبس ابد محكوم ميشه . به جرم تجاوز به نانسي و .....
با يك شاهكار روبرو هستيد . يك اثر فراموش نشدني .
شهر گناه اثر فرانك ميلر . فيلم با يك افتتاحيه ي بي نظير شروع مي شه . شايد تنها بخش فاقد ارتباط با بقيه فيلم . تنها براي معني دار كردن سكانس پاياني .
فيلم سياه و سفيده . ولي هر بخشي رو كه كارگردان خواسته مي تونين رنگي ببينين. مثل لبهاي دختر اول فيلم، صورت گلدي، كاديلاك دوايت و ....
توي تيتراژ فيلم نوشته : Shut And Cut By : Robert Rodriguez
اما فيلم كه محصول كارگرداني مشترك فرانك ميلر و رابرت رودريگوئزه(دسپرادو) بيشتر از همه مديون كوئنتين تارانتينوست . اكثر المان هاي محبوب تارانتينو رو توي فيلم مي بينيم . صحنه هاي رزم چيني، كاديلاك هاي قرمز، پاشيده شدن خون و .... . نحوه پرداخت زماني – مكاني فيلم هم بي شباهت به پالپ فيكشن نيست . هر چند يكپارچگي ساختاري اون رو نداره.
نحوه چيدمان فيلم در زمان هاي مختلف و وقوع حوادث در يك مكان (شهر گناه) تداوم وجود بدي رو به خوبي در فيلم نشون مي ده . هميشه جونيور ها ، كوين ها و كاردينال ها هستند . كشيش ها مشتري فاحشه ها هستند و پليس ها هم مست مي كنند .
اما هر چه هست فيلم نكات مثبت بسيار زيادي داره :
1 – سياه وسفيد بودن فيلم و اين كه كارگردان هر جاي فيلم رو به سليقه خودش رنگ كرده، به القاي حس خشونت، انزوا و تاريكي فيلم كمك كرده.
2 – فيلم كه تموم مي شه باورتون نميشه كه فيلمي رو ديديد كه نزديك به 100 دقيقه نريشن داشته. شخصيت ها تمام فيلم رو به تعريف كردن داستان مشغولند اما نه تنها حوصله تون رو سر نمي برند بلكه نوع روايتي رو مي سازند كه شايد بعدها خيلي ازش تقليد بشه .
3 – به هم ريختگي زماني فيلم نه تنها آزاردهنده نيست، بلكه تا انتهاي داستان نيازي به درك زمانهاي وقوع حوادث هم احساس نمي شه. وقايع مرز خودشون رو حفظ مي كنن !
4 – براي آدمي كه مثل من عاشق تارانتينو باشه ديدن نماهاي تارانتينويي (كه خيلي هم توي فيلم به كار رفتن خيلي لذت بخشه) . مثلا اولين نمايي كه از بروس ويليس در فيلم مي بينيم دقيقا مثل نماي ابتدايي بيل را بكشه . جايي كه اما تورمن داره سوار بر ماشين داستان رو تعريف مي كنه . حتي هر دو نما نورپردازي و حركت دوربين يكسان دارند .
5 – بروس ويليس مثل هميشه عاليه . هر چند فيلم بازيگراي بزرگ زيادي داره .
6 – يكي از بهترين و سخت ترين تدوين هايي رو كه تا حالا ديدم، توی اين فيلمه.
7 – يه سوال خيلي مهم و خيلي فرعي توي فيلم مطرح شد : يه جاي فيلم دوايت مي خواد يه پليس رو بكشه . از خودش مي پرسه آيا با اين كه مي دونه اون پليس آدم بيگناهيه اما با توجه به شرايط، كشتن پليس كار درستيه ؟ (آيا خوبي و بدي (و مفاهيمشون) در صورت پذيرش از سمت ما ، در شرايط متفاوت معاني متفاوت دارن ؟) جواب فيلم به اين سوال نه است .
8– اختتاميه اش شاهكاره "منم دوست دارم مامان" و مرگ ....
* اين متن رو نتونستم يه بار هم بخونم و ويرايش كنم . اگه ايراد زياد داره ، خوب داره ديگه .
مثل يك اتفاق ساده ، نيامده رفتي .
يه جا خوندم :
آدما چهار دسته ان :
خيال پردازها
عاشق ها
جاه طلب ها
و ديوانه ها .
من كه مي دونم جزو كدوم گروهم .
شما چي ؟
دچار بي خوابي شده ام . بس كه روزهاي خوبي داشته ام !!!!!!!!
عيدي كه گذشت بد بود . بدتر از اون كه بخوام بهش فكر كنم . ولي هر چي سعي مي كنم نمي شه . حتي نمي تونم بخوابم . شرايط سخت توي زندگي همه هست . خوب من هم، نفس مي كشم. ولي شرايطي رو كه الان دارم تجربه مي كنم پايان راهه. بعد از اين فراز (و فرودي كه به دنبال خواهد داشت) ، همه چيز تغيير خواهد كرد. مرز روابط و موقعيت ها تغيير نمي كنن. يا مرزها پاك مي شن و يا (كه دوست ندارم بهش فكر كنم!) آدم ها و موقعيت ها پاك خواهند شد.
موقعيتي كه ما توش قرار گرفتيم به مقدار بسيار كمي به آنچه از ما بر مي آيد وابسته است. چه بسيارند عوامل ! تاثيرگذار. كه نه مي شود آرزو كرد نباشند و نه ......
يكي از همين عوامل ! سال هاست زندگي من و خيلي هاي ديگه رو بدون اين كه بخواد تغيير داده. از صميم قلب دوستش دارم. بيش تر از اون كه حتي خودم بتونم تصور كنم. ولي اي كاش كمي، فقط كمي، عاقلانه تر، مقبول ترو .. ، فكر ، عمل و زندگي مي كرد.
خيلي ناله كردم. ولي اصلا خوب نيستم. اصلا.
بي نجواي انگشتانت فقط
و جهان از هر سلامي خالي است .
بیشتر نیستیم این روزهایی ابتدایی سال رو ، واسه این که تا آخرش باشیم .
نوشتم که اولش رو هم یکم باشم .
