نمي توانستم ، ديگر نمي توانستم
صداي پايم از انكار راه بر مي خاست
و ياسم از صبوري روحم وسيع تر شده بود
و آن بهار و آن وهم سبز رنگ
كه بر دريچه گذر داشت ، با دلم مي گفت :
نگاه كن ،
تو هيچ گاه پيش نرفتي .....
فروغ فرخزاد
1 - دوست ندارم از سالي كه گذشت بنويسم. عيد همگي مبارك .
2 - شايد همه چيز به يكباره اتفاق افتاد. يك روز صبح كه اول فروردين بود متوجه يه واقعيت تلخ شدم: ديگه چيزي به اسم نوروز برام معني نداشت. چيزي كه بخش بزرگي از روياهاي كودكيم رو تشكيل مي داد به يه چيز عادي تبديل شده بود. چيزي مثل همه چيز. از اون موقعيت هايي كه نه خوشحالتون مي كنه و نه ناراحت. هنوز هم دلم براي عطر اون روزها تنگ مي شه. ولي چه مي شه كرد؟ ما بزرگ! شديم ديگه! نه؟
3 – چند تا اتفاق خيلي خوب برام افتاد:
اول اين كه يكي از كسايي كه خيلي دوستشون دارم فردا مي آد پيشم. از يه راه دور. مي آد كه منو ببره!
دوم اين كه اون پروژه رو كه مثل بختك افتاده بود روي زندگيم، تموم! كردم(البته تموم تموم كه نه). الان دارن ازش استفاده مي كنن. يكي از چيزهايي رو كه خيلي دوست دارم اينه كه از نرم افزارهايي كه مي نويسم استفاده بشه. اين كه الان بيشتر از دو هزار دانشجوي يه دانشگاه دارن با اون نرم افزار مراحل آموزشي و تحصيلي شون رو انجام مي دن ، يه جوري خيلي خوشحالم مي كنه.
سوم اين كه بالاخره تعطيلي ها رسيد و مي تونم يه چند روزي هر چند كم استراحت كنم.
4 – سالي
نوروز
همراه به در كوبي مرداني بار سال هاشان بر دوش مي آيد :
تا لاله سوخته به ياد آرد باز
نام ممنوعه اش را
و تاقچه گناه
ديگر بار
با احساس كتاب هاي ممنوع
تقديس شود ......
سالي آري
بي گاهان
نوروز
چنين آغاز خواهد شد
احمد شاملو
در ميان وبلاگ هايي كه مي خونم، گروهي يكپارچه وجود دارند كه اكثرا زن يا فعال امور زنان! هستند. از دور فعاليت هاشون رو براي 8 مارس دنبال مي كردم. نوشتن، همايش برگزار كردن، زير آسمون جمع شدن، به هم تبريك گفتن، با هم سرود خوندن، متفرق نشدن و كتك خوردند. اتفاقي كه نه براي اولين باره كه مي افته و نه براي آخرين بار.
اما واقعا چرا كتك خوردند؟
تلاش در جهت تغيير باورهاي اجتماعي كه تشكيل دهنده اخلاق اجتماعي و در مرحله بعد قانون (شكل مكتوب و حقوقي اخلاق اجتماعي) هستند، نه تنها كار سختيه بلكه با شديدترين واكنش هاي اجتماع روبرو مي شه. همه چيز سياسي و يا قانون مدارانه نيست(هر چند كه سياست بي تاثير هم نيست مخصوصا در مورد ابزار برخورد) . اجتماع به اخلاقش بيشتر پايبنده تا قانون اساسي. چيزي كه دوستانم به دنبال فرياد زدن (و نه اثبات) اون هستن بيشتر مقاير با اخلاق اجتماعي مردم ماست تا ... .
يه اصل كوچيك دارم : قوانين اجتماعي حق اعمال خشونت عليه هيچ عضو جامعه رو ندارند حتي اگر خود اون عضو دست به اعمال خشونت زده باشه. جامعه مي تونه افرادي رو كه اخلاق اجتماعي را نمي پذيرند و يا بهش عمل نمي كنند ، فقط از دايره بسته خودش خارج كنه .
ولي اجتماع ما خيلي دل رحم تر از اين حرفهاست . جامعه شما رو طرد نمي كنه. باتوم اختراع وحشتناكيه ولي براي حفظ جامعه و اخلاقش خيلي مفيده.
پس زنده باد اجتماع و باتوم هاي برقي .
پ . ن . :
1 - منم يادم رفت با زنده باد و مرده باد قضيه همين جوري كه هست مي مونه
2 – خيلي مزخرف (آراسته !) نوشتم . مي دونم .
هشتم مارس روز جهاني زن .
داشتم به زن فكر مي كردم . يه سوال واسم پيش اومد : چند نوع زن ايروني مي شناسم ؟
دسته اول زنايي كه مي شناسم مادربزرگهامون هستن . نماد اصلي آخرين نسل هاي زن سنتي ايراني . مذهبي ، تمثال واقعي زن مطيع ، بدون هيچ سركشي و ..... . نسلي كه خيلي زندگي بهشون سخت گذشته ، چون با نسل بعد از خودشون قرن ها فاصله دارن .
دسته دوم نسل مادرم و شايد مادر خيلي ها كه هم سن من هستن . نسل التهاب ، تجربه انسان بودن ، انقلاب ، نسل اپيدمي روشنفكري ، نسل شكست سياسي و .... . نسلي كه شايذ زياد مذهبي نباشن اما هنوز رگه هاي سنتي خودشون رو (با وجودي كه خيلي هم انكارش مي كنن) حفظ كردن . نسل سوخته .
دسته سوم زن هاي سال هاي اول انقلاب و اوايل دهه هفتاداند . خيلي كمتر از دسته قبلي عصيان كردند . سعي كردند زنان و مادران خوبي باشند . تحصيل كردند ، ازدواج كردند ، بچه دار شدند و كم كم به سن ميانسالي مي رسند . خوب !
دسته چهارم زنان سال هاي اخيرند . در دو دسته كاملا متضاد و با نسبتهاي نامتعادل . گروهي راه مادرانشان را در پيش گرفته اند و شايد روزي عصيان كردند . و گروهي دوست دارند بيشتر شبيه خواهران بزرگترشان باشند و هنوز نقش ... خوب را بازي كنند . هر دوي اين گروه ها در يك نكته مشتركند : سرخوردگي . (البته مرداي اين نسل هم دست كمي از زنها ندارند)
پ . ن . :
1 – نوشته از ديد من نوشته شده بود . اگه زنهاي اطراف شما متفاوت اند من بي تقصيرم .
2 –در شهر هاي كوچك و روستاها با دنياي كاملا متفاوتي روبرو هستيم .
3 – من جامعه شناس نيستم .
* اسفند شد . بازم آخره ساله . يه فرق كوچولو با بقيه روز هاي سال داره . نگاهمون اين جاي سال بيشتر به پشت سره تا جلوي پا . اما مگه فرقي هم داره .
معتقدم تصميمات آدما در لحظه اي كه گرفته مي شن درست ترين تصميم ها هستند . پس زياد هم به كارايي كه كردين ، تصميمياتي گرفتين و .... فكر نكنين . بهتره جلوي پامونو نگاه كنيم .
* به يه نتيجه خيلي جالب و نااميد كننده رسيدم . اين كه طبقه ما آدما فرهنگي نيست ماليه . مي دونين فكر كردن كار خيلي از آدم ها نيست . هنر مال خيلي از آدم ها نيست . شعر به درد همه ما نمي خوره . و متاسفانه اين خط مرز فرهنگي رو توانايي مالي آدم ها تعيين مي كنه نه طبقه فرهنگيشون . ما انسان هاي طبقه متوسط جامعه نه حق فكر كردن ، نه حق خوندن و نه حق آفريدن داريم . آخه مي دونين ما بايد زنده بمونيم .
* برگشتم درست سر خط ..
جمله هايي هستن كه وقتي مي خونيد يا مي شنويد ، مدت ها فكرتون رو به خودشون مشغول مي كنن .
يكيش اين :
گاه آن چه ما را به حقيقت مي رساند خود از آن عاري است
زيرا تنها حقيقت است كه رهايي مي بخشد .
احمد شاملو
اين موارد هيج ربطي به هم ندارن :
1 – تا حالا توجه كردين گردن آقايون! چه قابليت انعطافي به چپ يا راست داره . مخصوصا وقتي كه از كنار يه خانم رد مي شن.
نتيجه : صد رحمت به جغد
2 – تصور كنيد سوار تاكسي شدين . كرايه 50 تومن مي شه . توي كيفتون دو تا سكه 25 تومني و يه سكه پنجاه تومني هست . فيزيك نظري و پزشكي مشتركا بهمون پيشنهاد مي كنن دو تا سكه 25 تومني رو بديم به راننده تا وزن كيفمون كمتر بشه ، در نتيجه فشار جاذبه كمتري رو تحمل كنيم ، راحت تر راه بريم ، سالم تر بمونيم و در نهايت بيشتر عمر كنيم . من كه سكه هاي 25 تومني رو بيشتر دوست دارم .
نتيجه : توصيه هاي ايمني رو زياد هم جدي نگيريد .
3 – كارهايي كه مي كنيم واقعا به شرايطي كه توش هستيم بستگي داره .
نتيجه : زياد نوشته هاي كسي كه توي سه روز گذشته 10 ساعت هم نخوابيده رو جدي نگيرين . مخصوصا وقتي ساعت 3 شب باشه .
شكوهي در جانم تنوره مي كشد .
گويي ازپاك ترين هواي كوهستاني
لبالب
قدحي در كشيده ام .
در فرصت ميان ستاره ها
شلنگ انداز
رقصي مي كنم
ديوانه
به تماشاي من بيا !
احمد شاملو
چند روز پيش به ديدن يكي از عزيزترين دوستانم رفتم . اين روزها در آستانه پنجاهمين سال زندگيه . نگران بود . نگران اين كه در اين پنجاه سال چه بوده ، چه كرده و گذشته اش چه طوري بوده .
دلداري دادن به اين آدم ها كار ساده ايه . ولي اگه من امروز پنجاه ساله بودم چه طوري فكر مي كردم ؟ معتقدم در زمينه تصميم گيري در مورد نتايج بودنمان روابط اجتماعي هيچ اهميتي ندارند . اين كه من در اين n سال زندگي خوب بوده ام يا بد ناشي از روابط اجتماعي ماست . من خوب خواهم بود اگر ديگران مرا خوب بدانند . در تصميم گيري شخصي من درباره خودم نوع روابط اجتماعي (خوب بودن يا نبودن) تاثيري نداره . من آرامش نخواهم داشت اگر تنها ديگران نوعي نگاه خاص به شخصيت من داشته باشند . وقتي اين ها رو به دوستم مي گفتم به نكته جالبي اشاره كرد . حلقه بزرگ روابط اجتماعي براي خيلي آدم ها اين جوريه . بسياري از آدم ها هستند كه نگاه كلي اجتماع به خودشون رو در درجه اهميت كمتري قرار مي دن . اما اگه اين حلقه رو كوچكتر كنيم چي ؟ ازم پرسيد ‹‹ برام حتي اين كه نزديكترين كساني كه در زندگي ام بوده اند درباره من چه طور فكر مي كنند توي قضاوت انسان روي خودش تاثيري نداره ؟ ››
فكر مي كنم اصلا زندگي اجتماعي و اجتماع تشكيل نشده اند تا به معياري براي سنجش انساني تبديل بشن . اخلاق اجتماعي براي من معني خاصي نداره و اگر هم وجود داره ، مي پذيرمش و بهش پايبندم به اين دليله كه بايد باشه تا بشه توي اجتماع زندگي كرد . به نظرم اجتماع تشكيل شده تا با هم زندگي كنيم اما انسان ها ماهيت اخلاقي خودشون رو نبايد وابسته به اجتماع بدونن .
به همين دليل اگر حتي نزديكترين افراد اجتماع ، حتي با رابطه خوني ، به واسطه روابط اجتماعي ما رو تاييد يا رد كنند نمي تونن معيار مناسبي براي قضاوت ما در مورد خودمون باشن .
فكر مي كنم بايد به خودمون و به ميزان پرداخت شخصيتي خودمون در طول اين سال ها نگاه كنيم نه به اين كه در زندگي چند نفر تاثير داشته يا نداشته ايم .
به نظرتون استادها بيشتر مقصرن يا دانشجوها؟
نمي دونم چرا اصلا هميشه بايد يكي مقصر باشه . اصلا مگه اتفاقي افتاده ؟
ولي هميشه يه مشكلي هست .
شيرين احمدنياي عزيز يه مطلب نوشته در مورد رابطه استاد و دانشجو . خيلي واسم جالب بود .
تعريفمون از رابطه چيه ؟ آيا ما با آدم هايي كه توي يه خيابون شلوغ از روبرو مي آن و بهمون تنه مي زنن رابطه داريم ؟ اصلا رابطه ! استاد و دانشجو در چه چهار چوبي قرار مي گيره ؟
بايد بهش بيشتر فكر كرد .
سكانس اول :
داخلي ، راهروي اساتيد گروه كامپيوتر ساعت 11.30
پسر ! جواني از راهرو عبور مي كند . در اتاق يكي از اساتيد باز است . پسر در مي زند و داخل مي شود .
داخلي ، اتاق استاد .... ساعت 11.31
پسر جوان : سلام استاد . خسته نباشين . مي خواستم بدونم نمره درس مدار واسط من چند شده .
استاد سرش را بلند مي كند :
_ سلام عزيزم . شما سيزده شدين .
_ استاد ولي شما اسم منو هم نپرسيدين !؟
_ اسمتون رو يادم هست . برگتون رو خيلي بد نوشته بودين . راستي گفتي اسمت چي بود ؟
_ سياوش .....
_ آره خوب يادمه . همون سيزده شدين .
فيد اوت
فيد اين
داخلي ، وب سايت دانشجويان كامپيوتر . ساعت 1.30
پسر جوان نمره هايش را نگاه مي كند .
مدار واسط : 13
سكانس دوم :
داخلي ، كلاس طراحي كامپايلر
استاد : مي دونين كه توي طراحي كامپايلرها از نظريه زبان ها استفاده هاي زيادي ميشه . مثلا اين كه .......
دختر جواني سرش را بلند مي كند به استاد نگاهي مي اندازد ومي پرسد :
_ استاد ببخشيد فكر نمي كنم اين جوري باشه ، توي اين مبحث .......
استاد بي تفاوت از پنجره به بيرون نگاه ميكند .صحبت هاي دختر كه تمام مي شود . سرش را بر مي گرداند و مي پرسد :
_ خانم شما جلسه پيش كلاس نبودين ؟
_ نه استاد . غايب بودم .
_ پس مي تونين اين جلسه هم تشريف ببرين .
صداي قهقه تمامي فضاي كلاس را پر مي كند .
فید اوت .
نمي دونم واقعا استادا مقصرا يا ما دانشجوها .
شايد هم هيچ كس مقصر نيست . بازي همين جوريه .
‹‹ _ ما توي سياره مون ، هميشه وقتي كسي سوال هوشمندانه يا خنده داري بكنه ، تعظيم مي كنيم .
اين عجيب ترين چيزي بود كه تا به حال شنيده بودم . نمي توانستم بفهمم تعظيم كردن چه ربطي به حرف من داشت .
_ پس وقتي مي خواهيد به كسي احترام بگذاريد ، چه كار مي كنيد ؟
او گفت :
_ سعي مي كنيم سوال هوشمندانه اي مطرح كنيم .
_ چرا ؟
اول چون سوال جديدي مطرح كرده بودم تعظيم كوتاهي كرد و سپس جواب داد :
_ ما سعي مي كنيم سوال هوشمندانه اي مطرح كنيم تا طرف مقابل تعظيم كند .
آن قدر حرفش جالب بود كه دولا شدم و با تمام قوا تعظيم كردم . وقتي دوباره سرم را بالا گرفتم ، ديدم دوباره شستش رو گذاشته تو دهنش .
پرسيد :
چرا تعظيم كردي ؟
از لحن صداش معلوم بود كه دلخور شده .
گفتم :
_ چون به سوال من پاسخ هوشمندانه اي دادي .
حرفي رو كه اون وقت زد هيچ وقت فراموش نمي كنم :
_ براي پاسخ كه تعظيم نمي كنند . هيچ جوابي اون قدر صحيح نيست كه شايسته تعظيم باشه .
سري تكان دادم . ولي بلافاصله پشيمون شدم . فكر كردم نكند خيال كند براي حرفش دوباره تعظيم كرده ام .
ادامه داد :
_ كسي كه تعظيم مي كند ، دولا مي شود . تو نبايد واسه يه پاسخ خم بشي .
_ چرا نه ؟
_ پاسخ فقط بخشي از راه است كه پشت سر گذلشته شده .اين سواله كه هميشه به پيش رو اشاره داره . ››
اين چند خط رو از كتاب "سلام ، كسي اينجا نيست " اثر ‹‹ياستين گوردر›› نقل كردم . اگه توي ليست كتابتون جاي خالي هست ، بد نيست اين يكي رو امتحان كنين .
