21 سال گذشت .
اينو مي گه و از كنارم رد مي شه .
بيشتر از بيست و يك سال از زماني كه يه من ديگه به اين دنيا اضافه شد مي گذره .
با خودم فكر مي كردم اگه اين من از دنيا كم بشه چه اتفاقي مي افته . جوابش ساده است : هيچي .
دهانم تلخ شده است .
سال هاست .
اين چند روز رو در سفر بودم . يعني هنوز هم هستم .
اين سفر با سفراي ديگه كه انجام مي دم يه كم فرق مي كنه . سالي يه بار رفتن پيش مامان و بابا و ... . حتما خودتون حدس مي زنين چقدر بهم خوش گذشته .
اما چيزي كه ناراحتم مي كنه يه سواله : آيا واسه ي من امكان نداره بيشتر از اين ها ببينمشون ؟ متاسفانه جوابش بله است . امكانش هست . هم زمانش و هم .... . اما چرا اينقدر كم ؟
فكر مي كنم هنوز جوابش رو نمي دونم .
گاهي اوقات زندگي پيچيده تر از اونيه كه به نظر مي رسه . روابط انساني (البته با اجازه از زندگي عزيز) اينقدر پيچيده مي شن كه ما آدم ها هم توشون گم مي شيم .
چند تا مطب در مورد چنين گفت زرتشت نيچه نوشته بودم . مي گن شاملو در فلسفه تحت تاثير ابن عربي بوده . ولي من شباهت و حتي تاكيد بسيار زيادي رو روي نيچه در شاملو مي بينم :
پس خداي را كه آفريده ي دستان معجزه گر او بود با انديشه ي خويش وانهاد و دستان خداي آفرين خود را كه سلاح پادشاهي او بودند به درگاه او گسيل كرد به گدايي نياز و بركت .
كفران نعمت شد ودستان توهين شده آدمي را لعنت كردند چرا كه مقام ايشان بر سينه نبود به بندگي .
و تباهي آغاز يافت .
(واپسين انسان نيچه)
و در جايي ديگر :
انسان ديگر باره گفت : راز پيامت را اما چگونه مي توانستم در يابم ؟
_ مي دانستي كه من ات عاشقانه دوست مي دارم (زمين به پاسخ او چنين گفت) مي دانستي . و تو را من پيغام كردم از پس پيغام به هزار آوا ، كه دل از آسمان بدار كه وحي از خاك مي رسد . پيغامت كردم از پس پيغام كه مقام تو جايگاه بندگان نيست ...
وقتي داشتند خروشچف رو بركنار مي كردن ، يك روز نشست و دو تا نامه نوشت و اونا رو به جانشينش داد . بهش گفت : هر وقت در موقعيتي قرار گرفتي كه نمي دونستي بايد چي كار كني ، اولين نامه رو باز كن و مطمئن باش اين نامه تو رو از خطر نجات مي ده . هر وقت در موقعيت خطرناك بعدي قرار گرفتي ، نامه دوم رو باز كن .
چند وقت بعد وقتي جانشين خروشچف خودش رو توي تنگنا ديد نامه اول رو باز كرد . توي نامه نوشته بود: همه چيزو بنداز گردن من . جانشين بلافاصله اين كار رو كرد و اين نصيحت مثل يه معجزه گره از كارش باز كرد . چند وقت بعد شرايط بد ديگه اي به وجود اومد . جانشين خروشچف نامه دوم رو هم باز كرد .
داخلش نوشته شده بود : ‹‹ بشين و دو تا نامه بنويس ››
قاچاق (استيون سودربرگ)
تازگي ها به اين نتيجه رسيدم كه خيلي ها بايد نامه دومشون رو بنويسن .
نه از جمع آدميان ، نه از خيل فرشتگان بود
كه اينان هيمه ي دوزخ اند
و آن يكان
در كاري بي اراده ،
به زمزمه اي خواب آلوده ،
خداي را تسبيح مي گويند .
احمد شاملو
پي نوشت :
1 – اين پست همش پي نوشته .
2 – به نظرم دو نوع آدم مشكل دار وجود داره :
اونايي كه با همه مشكل دارن .
اونايي كه با هيچ كس مشكل ندارن .
يه نفر هست كه دوست داره با همه دنيا مشكل داشته باشه . خوب به خودش مربوطه . ولي نه . مثل اين كه هنوز نفهميده كه ديگه يه آدم عادي توي كوچه و بازار نيست.هنوز نفهميده كه مبصر كلاس شده . دلم براش مي سوزه . واسه خودم هم همينطور .
چه تصادفي . شمام مي شناسينش ؟
عجيبه ؟ نه ؟
3 – يه نوع دزدي توي فرهنگ ما هست كه نه تنها بد نيست بلكه باعث افتخار آقا دزده هم هست . فكر مي كنين چند ميليون از اين دزدا داشته باشيم ؟
و اين زمان است . زمان پاك عريان . آهسته به وجود مي آيد . منتظرمان مي گذارد و وقتي مي آيد ، دلمان آشوب مي شود . چون پي مي بريم از مدت ها پيش اينجا بوده است .
تهوع (ژان پل سارتر)
امتحاناي دوست داشتني !!! هم تموم شد . حالا مي شه يه نفس راحت كشيد .
امروز در حال پرسه زدن وبلاگي بودم كه ديدم يكي از دوستان (كه آدرس وبلاگش هم يادم نيست تا بهش لينك بدم) در مورد مرشد و مارگريتا (شاهكار ميخائيل بولگاكف نويسنده ناكام روسي كه تازه بعد از مرگش فهميدن چه موجود ناراحتي ! بوده) مطلبي نوشته . اين مطلب باعث شد توجهم به نقش شيطان توي ادبيات جلب بشه . شايد بشه گفت بزرگترين كسي كه به شيطان يه جور ديگه اي نگاه كرده داستايوفسكي باشه . توي كتاب برادران كارامازوف يه فصلي داريم با اين عنوان : شيطان بختك ديميتري كارامازوف . توي صحبت هاي شيطان با ديميتري يه چيز جالبي هست : شيطان داستايوفسكي مفلوك ترين موجود داستانه . حتي مفلوك تر از ديميتري .گله هاي هم جالبي داره . شيطان دوست داره به آرمان اسلاوها كمك كنه (پول بده) ولي نمي تونه . به شدت سرما مي خورده و به بيمارستان مي ره اما نمي تونن معاينش كنن . يه گله بزرگ هم داره : چرا شيطان مسئول به وجود آوردن گناهان عالمه ؟ اون هيچ كاري نمي تونه بكنه به جز ايجاد خطا . گله شيطان بيشتر از همه متوجه محتوم بودن سرنوشت خودشه . شايد توي نگاه اول خنده دار به نظر بياد . شايد هم بعضي ها بگن داستايوفسكي يه نويسنده مذهبيه و برداشت من اشتباهه . ولي يه نكته خيلي جالب اينجا هست . چرا گله هاي شيطان ، همه جنبه هاي انساني دارن ؟
بولگاكف هم در مرشد و مارگريتا نگاه متفاوتي به شيطان داره . شيطاني كه ويرانگرانه در ابتداي داستان سعي در اثبات خودش داره (پارك و مرگ سردبير) در نهايت مرشد رو به مارگاريتا بر مي گردونه و هر دوي اين ها رو به خدا . در كتاب اون چه بيشتر سبب نيستي و زوال انسان هاست خودشون هستند نه شيطان . مارگريتا روح و جسمش رو در اختيار شيطان مي ذاره و رستگار مي شه .
شيطان هر چه هست (يا نيست) مظهر بيروني بدي در تفكر ماست . چه تغييري در مباني اخلاقي ايجاد شده كه شيطان با اين چهره در تفكرات ما ظاهر مي شه ؟
آيا اين روند تفكري مثبته يا منفي ؟
در پايان :
اين نوشته بر اساس كتاب هاي اندكيه كه به دست من رسيده . اگر نويسندگان بزرگ و كوچك ديگه اي هم به اين مساله پرداختن و من بي اطلاع ام : ببخشيد .
يکی از مسائلی که هميشه برام مطرح بوده اينه که دامنه تاثير اخلاق تا کجاست . خوبی يا بدی (نه گناه !) تا کجا مفهوم خودشو حفظ می کنه . بياين با يه مثال شروع کنيم . فرض کنيم اين جا نيويورکه . لوکيشن فيلم جنگ دنياها (استيون اسپيلبرگ 2005) . منم يه آدم عادی ام با يه تلقی عادی از خوب وبد , درست و نادرست يا هر چی می خواين اسمشو بذارين . موجودات فضايي به شهر حمله می کنن . همه دارن فرار می کنن . منم ميرم و ماشينی رو که يه نفر پارک کرده و رفته , سوار می شم و فرار می کنم . به نظرتون کارم درسته (خوبه) ؟
به عنوان يه خواننده جواب من اينه : خوبی يا بدی يه مفهوم مجرده . يه امر قراردادی .از نظر من يا وجود نداره يا اگه وجود داره هيچ فرقی نمی کنه شرايط چه جوری باشه . اگر اخلاق مورد قبول من خوب وبد رو تعریف کرده و اعمال انسانی رو توی اين دسته بندی تقسيم کرده , هيچ شرايطی نمی تونه اين مفهوم رو عوض کنه .
ممکنه به نظر بياد زندگی کردن با اين نوع تفکر غير ممکنه . به نظرم درسته . من راه اول رو انتخاب کردم . تا زمانی که نتونم اصول اخلاقی ثابتی (زمانی و مکانی) پيدا کنم هيچ اصول قابل تغييری رو به اخلاقم (اخلاقی که هر کس توی زندگی يا می سازدش يا به ارثش می بره) اضافه نمی کنم . برای من خوبی وبدی , درست و نادرست يا مثلا گناه !!! معنی خاصی نداره .
بازم ممکنه به نظر بياد دارم چرند می گم . زندگی بدون اخلاق امکان نداره . بازم درسته . ولی من فقط اين خط کشی اخلاقی رو قبول نکردم . می شه به دنيای بدون خوبی وبدی (و اگه دعوام نکنين خدا و شيطان ) هم فکر کرد . فکر !
می دونین اصلا خوبی یا بدی (بود و نبودش) مشکلی رو حل نمی کنه . مساله این جاست که فرهنگ دوآلیسم (وجود عناصر دوگانه متضاد : خوبی و بدی . خدا و شیطان و ...) در درون خودش نوعی اراده نفی کننده داره . اگر این اندیشه دنیای محسوس و خاکی رو نفی می کنه می خواد دنیای دیگری رو مقدس و فراتر از حس نشون بده . اخلاق دینی نیمی از وجود رو نفی می کنه تا نیمه دیگرش رو از دست نده .وجود این دوآلیسم بیش از هر چیز رواج دهنده نیستی و پوچیه . این چیزیه که توی فرهنگ دینی باید یه جور دیگه بهش نگاه بشه . اتفاقا این خداست که انسان رو می پذیره به شرطی که خودش رو نفی کنه نه نماینده های راستین یا دروغینش .
اندیشه لزوم وجود راهنما و هدایتگر رو هم اخلاق غیر دینی می تونه پاسخ گو باشه . هیچ کس لزوم وجود نوعی تفکر محدودکننده (اشتباه برداشت نکنید!) رو برای بشر نفی نمی کنه . نکته این جاست که آیا این محدوده ها باید حتما متافیزیکی باشند ؟
در مورد فلسفه وجود (یا عدم وجود) خوب و بد بحث خیلی طولانیه . شاید بعدا ....
انجیل متی . باب پنجم . ۳
چنین گفت زرتشت . ویلهلم فردریش نیچه
در پاسخ هاله عزيز :
خيلي از ما عقيده داريم جايگاه دين در زندگی انسان ها بايد محدودتر بشه.کارکرد دين برای بشر امروزی چيه؟ اين سواليه که فکر می کنم اگه بهش پاسخ داده بشه خيلی از مشکلات در اين بحث از بين می رن . انسان سال ها قبل اخلاق را به متافيزيک تبديل کرد . اوج اين حرکت رو زرتشت در سده هفتم پيش از ميلاد انجام داد . اصول سه گانه اخلاقی زرتشت (کردار نيک , گفتار نيک , پندار نيک) در چهارچوب دوگانگی اهورامزدا و اهريمن چهره ای متافيزيکی پيدا کردند . خوب سال ها گذشت . با پيشرفت بعد معيشتی زندگی انسان ها , زندگی پر از ناشناخته ها و تاريکی های انسان اندکی روشن تر شد . چيز کوچکی از بين رفته بود : ترس تاريخی بشر . ديگر به خدايانی که در تاريکی ها پناهگاه احساسی انسان ها باشند نيازی نبود . برخی از انسان ها خدا را به يکباره کنار گذاشتند . نيهيليسم نتيجه کار بسياری از اينان بود . پس هنوز هم به دين احتياج داشتيم . انسان منفعت طلب عصر نوين از دين همه آن چه را که اصول اخلاقی می نامند برگزيد و به اختيار جدا کرد . به اين صورت بود که دين که از تبديل اصول اخلاقی به متافيزيک ايجاد شده بود دوباره چهره ای اخلاقی پيدا کرد . بسياری از آدم هايي که می شناسيم به اين دليل خودشون رو پيرو دين خاصی می دونن که به نظرشون اصول اخلاقی دين مطبوعشون جالب تره. اما سوال اين جاست که چرا بايد اخلاق را به همراه خدايانی پرتوقع که سرنوشت انسان ها براشون اهميتی نداره بپذيريم ؟ .خدايانی که انسان را به شرطی می پذيرند که در صدد نفی خودش باشد .(مسيح : هر کس که به دنبال من می آيد بايد خود را نفی کند). از طرفی اصول اخلاقی محدود شده و غير قابل بسط دين و سلطه قشری خاص بر اين اصول (مثلا کليسا در مسيحيت) امکان پويايي و تحليل رو از اين اصول گرفته . در اين جاست که لزوم واژگونی اصول اخلاقی ديني (خوبی و بدی , جسم و روح , بهشت و جهنم ،غيب و شهود و ... ) کاملا احساس می شه . سردمدار اين نوع تفکر نيچه و زرتشتش هستند :
«باور نکنيد کسانی را که با شما از اميد های مافوق زمينی سخن می گويند . اينان خوارکنندگان زندگی اند, در حال مرگ اند , خود زهر خورده اند. روزگاری روان به ديده تحقير در تن می نگريست . در آن روزگاران اين حقير والاترين چيز بود . آه که اين روح خود چه نحيف و زشت و گرسنگی کشيده بود و همه لذتش در سنگدلی خلاصه می شد . »
وقتی توی سه چهار روز , بیست واحد امتحان داشته باشی , وقتی که توی ترم با کتابا قهر باشی , وقتی یه پروژه به اون عظمت رو باید تا بیست روز دیگه تحويل بدی :
اشکت در می آد . نه ؟
تقصير خودته . برو بخواب . صبح امتحان داری .
يادت رفت چراغ ها رو خاموش کنی .
چراغ ها را من خاموش می کنم .
