تبليغاتX
قصه نگفته ماند
84/10/30
دستي كه خطي گستاخ به باطل مي كشد

من و تو يكي دهانيم

كه با همه صدايش

به زيباتر سرودي خواناست .

من و تو يكي ديدگانيم

                كه دنيا را هر دم

                                در منظر خويش

                                                تازه تر مي سازد .

نفرتي

از هر آنچه بازمان مي دارد

از هر آنچه محصورمان مي كند

از هر آنچه وادارمان مي كند

                كه به دنبال بگرديم

                                دستي كه خطي گستاخ به باطل مي كشد .

من و تو يكي شوريم

از هر شعله اي برتر

كه هيچ گاه شكست را بر ما چيرگي نيست

چرا كه از عشق

روئينه تنيم .

 

احمد شاملو

 

 

| لینک ثابت


84/10/30
یک روز خوب

شب قبل يکی از بهترين دوستات بهت زنگ می زنه و می گه دلش برات خيلی تنگ شده . شب می آد خونه ات و تا صبح با هم فيلم می بينين و حرف می زنين . ساعت 10 از خواب بيدار می شی . بايد به ديدن چند نفر آدم دوست داشتنی بری . راه می افتی . آدرس رو به سختی پيدا می کنی . در می زنی . سلام می کنی . جوابت صادقانه داده می شه . سورپريز می شی . مرزها اندکی تغيير می کنند . لحظات خوب با شتاب از کنارت رد می شن . خطوط روابط پررنگ تر شدن . در رو که می بندی و يقه پالتو رو می دی بالا صدای تلفنت رو می شنوی . سلام بابا . چقدر دلت واسش تنگ شده . صدای آرامش بخش بابا که قطع می شه , با خودت فکر می کنی : چند روز ديگه به اين خوبی توی زندگيم هست ؟

 

چنين گفت زرتشت اکثر وقت های بيکاری اين روزهای امتحان رو پر کرده :

 

مرگ خدا

 

1 - مرگ خدا و شادی زرتشت :

« زرتشت دگرگون شده است . زرتشت کودک شده است  » . زرتشت نيچه تقابل هوشمندانه ای با مسيح دارد .  مسيح غمگين است زيرا انسان شرور است و سزاوار عشقی که مسيح به رايگان به او می دهد نيست . زرتشت اما بر خلاف او « چشمی زلال دارد و در دهانش اثری از تهوع نيست  » . زرتشت کودکی واقعی است . او دوباره کودک شده است , بازی می کند و « رقصنده است » . اين کودک پيش طرحی است از فرا انسان . خبری که زرتشت را اين چنين شاد کرده , اين است : «خدا مرده است »

2 – مرگ خدا , ويرانی دوگانگی :

مرگ خدا بيش از هر چيز , به معنای مرگ ماورا و آخرت و حذف اعتقاد به آن دنياست .  و اين در حالی است که اعتقاد به دنيای فراتر , يک دوگرايي است که به شکل های گوناگون در فرهنگ ما ديده می شود: واژه هايي چون محسوس و معقول , بود و نمود , وجود ظاهری و وجود باطنی , روح و تن و نيکی و بدی . به اين ترتيب فرهنگ ما در بدگمانی به آن چه بی واسطه است خلاصه می شود و تنها آن چيز ارزشمند است که  در پس و پشت قرار گرفته و واسطه داشته باشد . از نظر زرتشت , مرگ خدا فرو ريختن شيوه ای از بودن و انديشيدن منفی است . فرو ريختنی که نخستين مرحله از برآمد شيوه مثبت بودن و انديشيدن است . 

نکته اصلی در اين جاست که اگر زرتشت شادمان است نه از آن روست که خدا مرده است بلکه چون زرتشت شادمان است خدا مرده است .

3 – مرگ خدا , ويرانی اخلاق :

مرگ خدا اين حسن را دارد که دوآليسم اخلاقی نيکی و بدی (اهورا و اهرمن) را از بين می برد . بر خلاف مسيح که آمده است تا بخشی از بار مشقت انسان ها را به دوش بکشد زرتشت نيچه انسان ها را از اين بار می رهاند . زرتشت راه خود را ارائه می دهد : بازگشت انسان به خويشتن . خدا مرده است . تکيه گاه ارزش های اخلاقی را در جای ديگری بايد يافت . اما اين جای ديگر خود انسان است . زرتشت باری را از روی دوش انسان بر می دارد اما بار ديگری بر آن می گذارد . باری بسيار سنگين تر . در خور تحمل فرا انسان .

 

| لینک ثابت


84/10/29
زرتشت نیچه

در ادمه زرتشت نيچه و در توضيح  چرايي ماموريت زرتشت می خوانيم :

 

چرا چنين می گويد زرتشت ؟

 

می دانيم که مشخصه فرهنگ ما در ايمانش به عقل , اعتمادش به نظم امور و به نظم انديشه نهفته است . اين فرهنگ خود را از پايه و اساس عقلانی می داند . عقلانيتی که با سقراط آغاز , در منطق ارسطو قالب ريزی شده و با هگل حياتی دوباره می يابد : «آن چه عقلانی است واقعی است و آن چه واقعی است عقلانی است»

 

اما فرهنگ نوينی که زرتشت نيچه ارائه می دهد بر اساس سه  عنصر است : آفرينش , خودانگيختگی و هنر .

 

زرتشت از همان آغاز روبروی دو عنصر تاريخی قرار می گیرد : مسيح و افلاطون . اين بالاترين سطح برخورد از ابتدا ريشه ای ترين برخورد نيز هست . زيرا يونان سرچشمه همه فضيلت های گذشته (هنر , شعر و .. ) به همراه مسيح بعدی يونانی و مسيحی – يهودی را ايجاد کرده اند .

 

مرگ خدايانی که زرتشت معرفی می کند تنها شامل خدای مسيح نيست بلکه شامل همه خدايانی را که در دوردست با بی اعتنايي به سرنوشت بشر  در سعادتی نامتناهی به سر می برند . بر عکس اين خدايان خورشيد زرتشت سعادت خود را در آدميانی که گرميشان می بخشد می يابد .

 

از سويي ديگر تقابل زرتشت  نيچه به طور کامل با مسيح نيست بلکه بيشتر با يوحنای تعميد دهنده است . زرتشت خود فراانسان نيست بلکه بشارت دهنده است . اوامده است تا فراانسان را به ما بياموزد .

 

نگاهی به فرهنگ نو :

 

زرتشت آمده است تا واژگونی کامل فرهنگی و بازسازی دوباره آن را آغازکند :

« می خواهم چنان بذل و بخشش کنم که در ميان انسان ها , از نو , فرزانگان از ديوانگی خويش شادمان باشند و تهی دستان از ثروت خويش .

 

زرتشت آمده است تا گناه ازلی فرهنگ ما را که معکوس کننده ارزش هاست بزدايد . زرتشت آمده است تا نظم طبيعی را به انسان بازگرداند .

 

| لینک ثابت


84/10/28
خطوط عمده پيشگفتار

 

1 -   زرتشت بشارت دهنده يک واژگونی کامل فرهنگی و پيام آور يک تمدن نو است . تمدنی که  نه يهودی و نه مسيحی است  بلکه از ريشه نوين است .

 

2 -  بصيرت زرتشت به او امکان می دهد تا وضع تازه ای بيافريند : مرگ خدا .

 

3 -  همین بصيرت باعث می شود که زرتشت همه توهم هايي  که توانسته اند دوام بياورند را ويران کند وکار ويرانی فرهنگ کهنه را که يکپارچه بر اساس ايده ء خدا استوار بوده است , يکسره کند . زرتشت می رود که به نوبه خود دست به کار واژگونی ارزش های کهن شود . 

 

4 -  نوبودن ارزش های گفتار زرتشت از آن روست که هيچ موجود متعالی نيست که تحميلشان کند .

 

5 – هر چند مرگ خدا شرط لازم ايجاد يک اخلاق نو است اما اگر الزام نوينی مانند فضيلت توان خواهی در آن ندمد و نيروی آن برخاسته از سستی و نابودی خواهی باشد آن گاه به زوالی پست تر از اخلاق کهن يعنی نيهيليسم می انجامد . مرگ خدا ارزشی چند پهلو دارد .به آرزوهای بزرگ مجال می دهد اما در بر گيرنده تهديد های هولناک نيز هست .

 

| لینک ثابت


84/10/27
آن چه بايد كرد

شايد بهترين کارکرد وبلاگم را در اين برهه زمانی پيدا کرده باشم . از امروز اين وبلاگ نقش  « دفترچه يادداشت » منو پيدا می کنه . هر چی رو قبلا توی دفترچه  يادداشتم می نوشتم از امروز اينجا خواهم نوشت . ممکنه همين دو سه دوستی هم که به اين جا سر می زنند از بيهودگی های من خسته بشن . اما احساس می کنم اين تنها کار مفيديه که می تونم  اين روز ها با اين وبلاگ بکنم . می دونين نمی نويسم كه خونده بشم , می نويسم چون دفترچه يادداشتم گم شده !

اين روزها دوباره از اول دارم کتاب زرتشت نيچه  رو می خونم .  بخش هايي از اين کتاب رو به شيوه وبلاگی  های لايت کردم :

 

چرا آن که سخن می گويد زرتشت است ؟

 

سوال اين جاست که چرا فيلسوفی غربی از قرن نوزدهم بايد پيامبری ايرانی از قرن هفتم پيش از ميلاد را برای گفتن سخنانش انتخاب کند ؟ نيچه می گويد : زرتشت را از آن رو برگزيده است که بتواند شخصيت اثر خود را به گفتن سخنانی وادار کند درست مخالف آن چه زرتشت تاريخی گفته است . «نيچه زرتشت را برگزيده تا در برابر زرتشت بگذارد»  .

از نظر نيچه زرتشت نخستين کسی بود که ديد . او اصول اخلاقی نيکی و بدی را تعميم بيرونی داد و به آن بعدی خداشناسانه (خدای نيکی و خدای بدی ) داد . اما زرتشت نيچه اين ثنويت اخلاقی و الهی را رد می کند .

زرتشت از ديدگاه نيچه صادق ترين دانشمندان است . زيرا از ديدگاه نيچه «دروغ آن است که از ديدن آن چه می بينيم امتناع کنيم » . زرتشت اولين کسی است که اصول دو  گانه نيکی و بدی را مي بيند و به آن بعدی خداشناسانه می دهد . همين صداقت است که به زرتشت واقعی امکان می دهد تا پايه اخلاقی متافيزيک خود را ببيند و اکنون نيز منطقا او را وامی دارد تا درست بر عکس آن که بود بشود .         يعنی : زرتشت نيچه

 

| لینک ثابت


84/10/26
چه باید کرد ؟

چند وقتيه كه دارم مطالب خاصي مي خونم . در رابطه با رفتار ، اصالت ، انديشيدن ، اخلاق و خيلي چيزهاي ديگه .

 هر چه كه بود فهميدم چه قدر نادانسته ها در حوزه هايي كه فكر مي كردم اونا را مي شناسم وجود دارند . چقدر تاسف آور بود برام . چقدر حسرت زمان هاي از دست رفته رو خوردم . 

 چقدر ...... 

هر چه بود روزهاست به اين فكر ميكنم كه چه بايد كرد .

 

شايد اين شروع راه تازه اي باشه .

 البته اگر اين شايد بگذاره

 

| لینک ثابت


84/10/24
توجیهات وبلاگی

 

يکی از مهمترين سوالاتی که هميشه برام مطرح شده اينه که روند کارها ، افكار و احساسات ما در زندگی به کجا منجر می شه يا اصلا قراره به کجا منجر بشه .

فرض کنيم دنيا دو بعدی باشه . منم يه نقطه باشم در مبدا مختصات و در حال حرکت. هر کدوم از کارهايي که انجام می دم شامل يکی از دو حالت زير می شه :

1 – يا جهت حرکت رو عوض می کنه  .

2- يا شتاب حرکت رو کم يا زياد می کنه .

تعيين اين که هر کدوم از کارهايي که می کنيم به کدوم دسته تعلق دارند کمک بزرگی به زندگی ماست . بالاخره بايد يه روز به يه نقطه جديد توی زندگی (مثلا y) برسيم . مشکل اصلی اينه که اين نقطه اصلا شناخته شده نيست . تلقی ما از زندگی دائما در حال تغييره . حداقل در مورد من اين جوريه . بهترين حالتی رو که من می تونم تصور کنم اينه که y يک نقطه نباشه . يه مسير باشه . مسيری که بهتره اسمشو بذاريم زندگی . حسن این کار اینه که همه اعمال ما جزئی از این مسیر می شن نه راه هایی برای رسیدن به اون .

 

آخيش ! راحت شدم . اين جوری بهتر می شه کارهای بيخود و باخود ! زندگی مون رو توجيه کرد . مثلا همين وبلاگ نويسی . اگه بخواهيم زياد هدفمند زندگی کنيم ممکنه بعضی کارها زياد قابل توجيه نباشن.

 

ديدين چقدر راحت خودم رو توجيه کردم .

هر چی باشه موجه بودن جزء بزرگی از زندگی ما آدم هاست . 

 

| لینک ثابت


84/10/22
چند خط از زندگی

1- بهترم . خيلی بهتر .

 

2- ما یه درس داريم به نام طراحی الگوريتم ها . توی اين درس روش های مختلفی  برای حل مسائل مختلف به وسيله کامپيوتر ارائه می شه . يکی از اين روش های مورد استفاده روش حريصانه است . توی روش حريصانه در حل مساله فرض بر اينه که شما در هر مرحله بايدحداقل قسمتی از جواب رو به دست بيارين. و اگه يه مرحله در حل مساله باشه که قسمتی از جواب بدست نياد راه حل مورد قبول نيست .

داشتم فکر می کردم توی زندگی هم بايد حريصانه رفتار کرد . اگه مرحله ای  از زندگی باشه که ما رو به اهدافمون نزديک نکنه ديگه اون مرحله توی حل مساله ! مورد قبول نيست . اين روش زندگی کردن کمک می کنه هميشه و هر مقطع از زندگی ما هدفمند باشه . بارها شده به خودم گفتم «اين چند روز که بگذره می شينم فلان کار رو میکنم , اون کتابو می خونم , اون فيلمو می بينم و هزار تا کار نکرده ديگه» ولی اگه يه نگاه به گذشته بندازيم می بينيم زندگی از همين «چند روز» ها  تشکيل شده . فکر کنم نميشه از هيچ کدومشون گذشت . البته افراط توی اين روش (روش حريصانه) ممکنه ما رو به زندگی مقطعی عادت بده . مواظب خودتون باشين .

 

3- اين که خدا مرد شايد خنده دارترين و محکمترين جواب به برهان نظم باشه . خيلی وقت ها که با خيلی ها در مورد دلايل وجود خدا صحبت می کنم می بينم محکم ترين دليل وجود خدا برای اکثر آدما برهان نظمه . بهتره بگم تحير بيش حد آدما از پيچيدگی بيش از حد دنيای اطرافشون . اگر هم  به اکثرشون بگی که : «خوب درست که خدا دنيا رو با اين نظم آفريد ولی يه روز يهويی افتاد و مرد . حالا هم اين دنيا داره با همون نظم وترتيب اوليه توی مسير خودش حرکت می کنه . » خيلی ها جواب درست و قانع  کننده ای واسه ی اين حرف (هر چند بی پايه و غير علمی باشه) پيدا نمی کنن . شايد خنده دار باشه ولی اکثر ادمای اطرافمون رو می شه با اين حرف !! جهنمی کرد. کاش خيلی از حرف ها رو بی دليل نمی پذيرفتيم.

 

 4- از زندگی مطلبی رو در مورد بچه دار شدن يا نشدن نوشته بود . خيلی دلايل واسه بچه دار شدن يا بچه دار نشدن هست . ولی من يه دليل واسه بچه دار نشدن دارم . هر نسلی روی شونه های نسل پيش از خودش ايستاده . پدر و مادر های ما شايد يکی از بهترين نسل های سال های گذشته اند . نسلی که خوندند, ديدند , فکر کردند , لزوم حرکت رو حس کردند , حرکت کردند و همه نتايجش رو هم پذيرفتند . نتيجه اين نسل چیزی جز ماها نيستيم . فکر می کنم ما هيچ چيز نيستيم . ما سايه سر خوردگی نسل قبل رو هنوز روی سرمون داريم . ما حتی به فکر کردن فکر نمی کنيم . ما نمی خواهيم حتی بفهميم کجا ايستاديم . ما شاد نيستيم اما می خنديم . ما دوست داريم توی زمان حل بشيم . پدر ومادر های ما آدم های قابل اتکايي بودند ولی ما .... . بايد ديد تاريخ در مورد ما چه خواهد نوشت . به قول داستايوفسکی ما نسل ناشادی  هستيم . ولی فراموش نکنين ما روی شونه های نسل بزرگی ايستاديم .

حالا تصور کنين بچه های ما چه موجودات بيچاره ای خواهند بود . من تصور نمي کنم دوست داشته باشم توی ايجاد يه همچين نسلی مشارکت داشته باشم . نسلی که در رويايی ترين حالت عصيان می کنه و نابود می  شه . شايد به نظر بياد دارم از زير مسئوليت شونه خالی میکنم . کاملا درسته . من هم يکی از همين نسل هستم .

 

5- نه ديگر اين برف را سر باز ايستادن نيست . يکی از قشنگ ترين برف های اين چند سال داره می باره . خيلی دوست دارم برم زير برف قدم بزنم . ولی خيلی ديره.      

 

 

| لینک ثابت


84/10/20
روزی که خدا مرد

روزگاري كفرگويي به خدا بزرگترين كفر بود ،

اما خدا مرد و اين كفرگويان نيز مردند .

اكنون چيزي كه از همه سهمگين تر است كفر گويي به زمين است

و اندرونه ي ناسفتني ها را بيش از معناي زمين پاس داشتن .

روزگاري روان به ديده ي تحقير در تن مي نگريست .

در آن روزگار اين حقير والاترين چيز بود .

روح ، جسم را نحيف و زشت و گرسنگي كشيده مي خواست

و گمان مي كرد از اين راه مي تواند از تن و از زمين بگريزد .

 

چنـين گفت زرتشت

 

1_ خدا قبل از  اين كه بميره !! عجيب ترين مخلوق رو آفريد : نيچه .

 

2 _ بالاخره تصميم گرفتم . وقت خيلي كمه . چند روز ديگه امتحان هاي پايان ترم هم شروع ميشه . ولي هيچ راهي وجود نداره . پروژه بايد تا اسفند تموم بشه . اين بيست واحد هم كه مونده رو دستم . كلي هم فيلم و كتاب و وبلاگ نخونده دور و برم ريخته . خستگي هم كه قربونش برم .  ولي چاره اي نيست .

 

3_ اره 2 رو ديدم . به خوبي اولي نبود . ولي بد هم نبود . هر چي فكر ميكنم بيشتر تاثير هفت ديويد فينچر رو توي اين دو فيلم مخصوصا قسمت دومش مي بينم .

 

| لینک ثابت


84/10/19
آخرین گامهای یک محکوم به مرگ

ـ چرا مي نويسي ؟

توي زندگي قائل به هيچ قانون و قاعده خاصي نيستم . پس با هيچ منطق از پيش نوشته شده اي نوشتن رو شروع نكردم . به قول دلتنگستان : ‹براي وقت هايي كه كار بهتري ندارم ›

ـ تا كي مي نويسي ؟

فقط مي دونم که تا ساعت 44 : 2  صبح روز دوشنبه 19 دي ماه نوشتم . شايد آخرين بار باشه . شايد هم آغاز راه .

ـ خوبي ؟

پرسيدن داره ؟

ـ با خودت داري چي كار مي كني ؟

با خودم كه هيچي ولي با زمان گمون كنم خيلي كار بدي دارم مي كنم .

ـ خسته اي ؟

نه اونقدر . بيشتر خوابم مي آد . كاش مي تونستم چند سال بخوابم .

ـ از آخرين باري كه فكر كردي چقدر مي گذره ؟

وايسا يه خورده فكر كنم !

ـ چيزي مي خواي برات بيارم ؟

آب.

| لینک ثابت