تبليغاتX
قصه نگفته ماند
84/09/27
طبل حلبی

امروز مي خوام در مورد رمان طبل حلبی بنويسم . اثر تحسين شده  گونتر گراس و برنده نوبل ادبيات سال 99 . فقط به نظرم مي آد واسه ی کسايي که رمان رو نخوندن ممکنه يه خورده گيج کننده باشه . چون من داستان رو نقل نمی کنم . داستان سرگذشت نسل جنگ دوم در آلمانه . نسلی که با جنگ متولد و با جنگ نابود شدن . فکر می کنم شباهت های زيادی با نسل ما داشته باشن .

 

اسکار کوچک که هيچگاه با اطمينان نمي تواند پدرش را بشناسد در سال های قبل  از جنگ دوم در دانزيک شهری مرزی ميان آلمان و لهستان به دنيا مي آيد . مادر نيمه ی لهستانی او را تشکيل می دهد . او که فرزند يک آتش افروز است با پسر دايي اش يان برونسکی که اسکار او را پدر احتمالی خود می داند آشنا می شود . اما در جوانی به رغم پيش بيني های يان , او با مردی آلمانی به نام ماتزرات ازدواج می کند . با اين حال روابط پنهانی ماريا و يان همچنان ادامه دارد . پس از مدتی اسکار به دنيا مي آيد . مادر به اسکار وعده ی يک طبل حلبی را در تولد سه سالگی اش می دهد . اسکار سه سال منتظر مي ماند و پس از دريافت طبل حلبی خود را به زير زمين می اندازد تا به اين بهانه ديگر رشد نکند  و ...

اين شروعی است برای داستانی که سعی دارد ملت آلمان را در سال های جنگ و پس از آن تصوير کند . داستانی که هيچگاه به بطن جامعه آن قدر نزديک نمی شود که تاثير جنگ را برآن ببينيم . اسکار محور داستان است  و جنگ از دريچه ای تصوير می شود که اسکار آن را به روی ما باز مي کند .آلمان کودکی است ناآموخته که با سلطه ی نازی ها از رشد وحرکت مي ماند . محدوده ی دانش اين کودک در گوته و راسپوتين خلاصه می شود . بی تفاوتی نسبت به نظرات ديگران و انزوای اسکار گويای وضعيت مردم آلمان در دوران پس از جنگ است .ماتزرات که اسکار او را هيچ گاه به عنوان پدر خود قبول نمی کند نمادی است از حضور هيتلر در زندگی روزمره مردم . کسی که محبتش را تنها با آشپزی می تواند بيان کند . ماتزرات بعد ها همه چيز اسکار را از او می گيرد : ابتدا مادرش را و سپس ماريا را  . اين کودک تا پايان جنگ و مرگ ماتزرات (هيتلر) به فکر رشد کردن نمی افتد.در طول اين سال ها اسکار تنها اعتراضی بی حاصل را دامن می زند که از راه صدا منتقل می شود . صدا تنها دارايي اسکار است . مي خواهد از گلويش خارج شود يا از طبل حلبی . تنها با مرگ ماتزرات است که اسکار رشدش را از سر می گيرد رشدی که ديگر برای انجامش دير شده است . تناسب اندام اسکار به هم می خورد : يک نسل ناقص زاده شده است .

از سويي اسکار با خودخواهی تمامی اتفاقات مربوط به خود را به اراده ی خودش معطوف می سازد .و از اين راه گاه خودش را توجيه و گاه محکوم مي کند . او خود را مسئول مرگ تمامی اطرافيانش می داند .مادرش دست به خود کشی می زند چون لابد از طبل زدن های اسکار به ستوه آمده است . يان برونسکی تير باران مي شود چون اسکار وانمود می کند که يان او را دزديده و به پست لهستان آورده است . روزويتا مي ميرد چون اسکار از آوردن قهوه برايش امتناع مي کند . ماتزرات به دست سرباز مغول کشته می شود چون اسکار به عمد نشان حزبی اش را به او باز می گرداند و .....

گونتر گراس می خواهد بار تمامی گناهان عالم را به دوش بکشد . به دوش نسلی که قربانی شده اند . اسکار و نسل او به گونه ای غم انگيز قربانی واقعيت غم انگيز وجود خود شده اند  , وجودی ناگزير !

مادر بزرگ نماد لهستان است . با پنج دامن به رنگ پوست سيب زميني و بوی هميشگی مارگارين .دامن هايي که زمانی پدر بزرگ را در خود جا داده اند در کودکی امن ترين جايگاه زندگی اسکار اند .

مادر اما نماد دوگانگی است . به قول اسکار : مامای بيچاره من . زنی که آن قدر ميان عشق يان و ماتزرات معلق می ماند که چاره ای جز مرگ نمی يابد . او نيز مانند اسکار از ماتزرات دل خوشی ندارد . از يک سو او را مسئول عقب ماندگی اسکار می داند و از سوی ديگر با اتفاقی که در اسکله می افتد او بدترين نوع مرگ را انتخاب می کند . او آن قدر ماهی می خورد تا بميرد . مادر شايد از طبالی های اسکار خسته است , شايد عشق يان و گناهش او را مي آزارد و شايد ....

مانزرات بيش از پيش نقش هيتلر را در خانه به عهده دارد. او مسئول عقب ماندگی اسکار است و هيتلر سبب عقب ماندگی يک نسل از تاريخ آلمان . او با تسليم دانزيک بايد بميرد همانطور که هيتلر با فتح برلين به زندگی خد پايان داد . با اين حال ماتزرات هيچ گاه ما را از خودش نا اميد نمی کند . او اگر اشتباهی هم   می کند از سر شرارت نيست او ساده لوح تر از آن است که با کسی عناد داشته باشد .او تا جايي که می تواند اسکار را به اسايشگاه نمی فرستد .

يان برونسکی اما مفلوک ترين شخصيت داستان است  . او حتی توانايي دزديدن جواهر را در خيابان خالی ندارد . او عشقش را از دست می دهد و اعتراضی نمی کند . گويي او بايد ارام زندگی کند و آرام هم بميرد بدون تلاشی برای حفظ زندگی .

گونتر گراس سعی دارد رمانی بنويسد که در آن جنگ را به عمق جامعه ببرد  . شايد ان چنان از جنگ نگويد(صحنه های مربوط به جنگ در کتاب خيلی کم هستند) . او از آرواره های جنگ فاصله گرفته است اما درون معده جنگ را به خوبی به تصوير می کشد . هضم شدن نسلی در جنگ .

 

کتاب به نوعی اتوبيوگرافی گونترگراس نيز هست . او در دانزيک متولد شده به غرب المان مهاجرت کرده , در آن جا سنگ تراش و مدل بوده , طراحی می کرده  و .... . درست مثل اسکار .

نيمه وم داستان که در آلمان غربی رخ می دهد مرا به ياد داستان های هاينريش بل می اندازد . اما نه به آن قدرت . بل در تصوير کردن دنيای پس از جنگ بسيار تواناتر است !  و شايد بتوان گفت اسکار پيش از ان که تصميم به رشد مجدد بگيرد بسيار مقبول تر است .

 

خلاصه داستان را در خود کتاب داريم :

"چه بايد بگويم . زير لامپ چراغ متولد شده . در سه سالگی به عمد رشد خود را متوقف کرده . طبل هديه گرفته .شيشه ها را به آواز خرد کرده . بوی وانيل استشمام کرده , در کليسا سرفه کرده , لوتسی را تغذيه کرده , مورچه ها را زير نظر گرفته , به رشد مجدد مصمم شده , طبل را مدفون کرده , به سفر غرب رفته , شرق را از دست داده , سنگتراشی آموخته ,مدل ايستاده به طبل باز گشته , از بتون بازديد کرده پول فراوان درآورده , انگشت را نگاه داشته , انگشت راهديه داده , خندان فراری شده , بالا آمده , توقيف شده , محکوم شده , تحويل داده شده و در آينده تبرئه خواهد شد . امروز سی امين سالگرد تولدم را جشن گرفته ام و هنوز از اشپز سياه وحشت دارم . آمين  "

 

| لینک ثابت


84/09/24
Falling For Ever

گاهی اوقات توی زندگی آدما هست که  خودشون هم نمی دونن دارن چی کار می کنن .توی این زمان ها اگه یه خورده  از بالاتر نگاه کنیم به  این نتیجه می رسیم که باید به گذشته یه نگاه کوچولو بندازیم . این نگاه ها هر چه قدر توی زندگی بيشتر تکرار بشه به تداوم فکری و روند زندگی ما کمک مي کنه . هر چند که بعضی از زندگی ها (يا زنده بودن ها) هميشه توی همین نگاه ها می گذره .

حالا امروز من هم به همین جا رسيدم . می خوام نگاه کنم . گریه کنم . فکر کنم , تصميم بگيرم ,به تصميماتم بخندم . نوشت هامو پاک کنم .دوباره بنويسم و بارها بخونم . اين روزها من بايد از خودم خسته شده باشم (اين طور که به نظر مي آ د!) . روزهای سختی رو دارم سپری می کنم . روز های بی فکری .

باید از ورود به دانشگاه شروع کنم . سه سال پيش بود . 1381 .  من از اون روز تا الان خيلی تغيير کردم . از اون همه شور زندگی که چند سال قبل داشتم ديگه خبری نيست . نه اين که نااميد باشم یا خسته يابخوام ناله کنم .نه . ولی احساس می کنم يه چيزي در درونم گم شد . کی , چه وقت و چي ؟ اينا رو نمي دونم . شايد ماها زود پير ميشيم . شايد  اصلا  نسل ما پير به دنيا اومده باشه . شايد .....  . هرچی بود گذشت آن زمانی که  آن سان گذشت . اين روزها هر چه فکر مي کنم نشانی از هدفمندی در کارهام نمي بينم .شايد خيلی کارا بکنم . بخونم بنويسم ببينم کارکنم بازی کنم بخندم اما احساس می کنم نمی دونم چرا اين کارها رو ميکنم . دنبال ايدئولوژی نمی گردم . نمی خوام هم بحث های نيهيليستی رو شروع کنم . اين حرفا مال کتاباست !. بايد زندگی کرد  . "ما بی چرا زندگانيم" مي دونين  هر چه  روز ها مي گذرن من بيشتر احساس پيری می کنم . شايد روزهاست از خونه بيرون نرفتم . من يه حرکت بزرگ يا تغيير بزرگ نياز دارم . حرکت به چه سمتی . به سوی چه کسی . ايناشو نمي دونم . فقط بايد يه حرکت انجام بدم . "اگر بر آنم که ديگر بار و ديگر بار بر پا بتوانم خاست چاره ای به جز اينم نيست " .

حالا از کجا بايد شروع کرد . نمي دونم . شايد پيدا کردن يه علاقه ,يه اشتراک يه هدف يا يه پنجره کافی باشه . پنجره! .

در اين روزهايي که بوي مرگ همه جا هست بايد زندگی را هجی کرد . بايد رفت . حرکت به خودی خود در هر مسيری که باشه ضامن زنده بودنه . حالا بايد توی حرکت هامون زندگی هم بکنيم .

من زنده هستم و حرکت می کنم اما زندگی نه ! حرکت ها !

بايد به کارهايي که تا حالا کردم فکرکنم . حرف هام . هدفام کارهام دوستام و .......

 

يه جمله ی تکون دهنده :

گاه آن چه ما را به حقيقت می رساند خود از آن عاری است . زيرا تنها حقيقت است که رهايي مي بخشد .

 

 

 

 

| لینک ثابت


84/09/23
چه بايد كرد؟
اين روزها بحثي كه تو عالم وبلاگ نويسي خيلي مد شده "رخوت در وبلاگستانه" !

فكر نمي كنم هيچ كدوم از ما بتونيم اين مساله رو انكار كنيم . حالا اين كه چه بايد كرد رو اگه كسي فهميد به منم بگه ! من دارم خيلي رو اين موضوع فكر مي كنم . واسه همين هم هنوز هيچ نظري نمي دم . شايد يه روز يه فكر كوچولو از مغذم بگذره .

بعضي وقت ها آدم يه كارايي مي كنه كه شايد يه ساعت ، يه روز ،يه سال يا يه عمر پشيمون باشه ، حالا لزوما اين كار ممكنه بد نباشه . من يكي از اين كارا رو كردم . و ......

دلم واسه ي خودم خيلي مي سوزه . فكرم خيلي مشغوله .

ما بيرون زمان ايستاده ايم

با دشنه تلخي در گرده هايمان

بر مردگان خويش نظر مي افكنيم با طرح خنده اي

و نوبت خويش را انتظار مي كشيم

بي هيچ خنده اي .

| لینک ثابت


84/09/14
دون کرلئونه . مافیا و وبلاگستان
مطلبي رو پرستو توي مصاحبه اش با کانون زنان ایران گفته (اینجا) که برام خیلی جالبه :

"بیشتر،وبلاگهایی را دوست دارم که خودشان هستند.با کسانی که در وبلاگهایشان مقاله می گذارند نمی توانم ارتباط برقرار کنم.هرچند از مطالبشان لذت می برم. به نظر من کارکرد وبلاگ،بیان حس و عقیده نویسنده است."

من نمی دونم وبلاگ چه کاربرد اساسی می تونه داشته باشه . اما فکر می کنم بیشترین کاربرد وبلاگ های فارسی برقراری ارتباط فکری مخاطبین با هم دیگه باشه . آخه اغلب مخاطبین وبلاگ ها خودشون در زمره نویسندگان هم قرار می گیرند . و این تفاوت عمده وبلاگ با وسایل ارتباطی دیگه مثل روزنامه کتاب و یا فیلم می تونه باشه . این تعامل فکری برای کاربران در صورتی اسباب حرکت و پویایی رو فراهم می کنه که با تزریق اندوخته های فکری صاحبانشون همراه باشه . حالا این کار می تونه  با درج مقاله باشه یا بیان خاطرات و احساسات شخصی و ..

اصلا یکی از خوبی های وبلاگ نویسی نبودن نرم خاصی برای نوشتنه. پس سعی کنیم کمتر نرم و قاعده و عرف درست کنیم . به قول نیکان وبلاگ جاییه واسه ی این که بیشتر خودمون باشیم . حالا به هر صورتی .

البته من در برابر دن کرلئونه ی مافیای وبلاگستان بیش تر از این جسارت نمی کنم . هر چی باشه بهای وبلاگ نویسی از جان آدمی که بیشتر نیست  !!

 

 

| لینک ثابت


84/09/11
گيلانه ، كمي فيلم و چيپس

گيلانه

 کارگردانان و فيلم نامه نويسان :

رخشان بنی اعتماد , محسن عبدالوهاب

بازيگران :

فاطمعه معتمد آريا , بهرام رادان , باران کوثری و ….

 

بار ديگر شاهد فيلمی از رخشان بنی اعتماد هستيم . با همان حساسيت های زنانه و رگه های فمينيستی . بنی اعتماد اين بار برای بيان مهمترين دغدغه فکری اش (زنان) وارد سينمای جنگ شده است . سال 1366 .گيلانه پس از رفتن پسرش اسماعيل (رادان) به جنگ به همراه دخترش مه گل (باران کوثری) و برای پيدا کردن دامادش به سمت تهران حرکت مي کند .( از قضا مه گل باردار نيزهست و اين مساله به بار زنانه داستان به عمد افزوده است  ) . کشور زير بار بمباران های عراق کمر خم کرده است . در راه شاهد مردمی هستيم که از خانه ها فرار کرده و از ترس بمباران به روستاها و جاده ها پناه برده اند. گيلانه به تهران مي رسد . اما داماد را به سربازی برده اند و خانه خالی است .

15 سال بعد . آخرين روز سال 1381 . اسماعيل که در جنگ فلج شده است در گوشه خانه افتاده است و گيلانه در اوج ضعف و پيری اسماعيل را زنده نگه مي دارد . به عمد ديگر خبری از مه گل نيست . نامزد اسماعيل هم اکنون با کس ديگری ازدواج کرده است و بچه دارد . در همين روزهاست که آمريکا به عراق حمله  مي کند . عاطفه ای هست که بايد بيايد و با اسماعيل ازدواج کند ! و باقی ماجرا ….

بنی اعتماد ايجاد کشش دراماتيک را بر پايه سه عنصر قرار داده است : گيلانه , قبح جنگ و معلوليت اسماعيل(با گريم زيبای رادان) .

فيلم ساختاری دو قسمتی دارد . در قسمت ابتدايي داستان که در سال 6۶ مي گذرد با فيلمی جاده ای روبرو هستيم .اتوبوس از جاده ها می گذرد و ما مردمی را شاهد هستيم که صدای ناقوس های مرگ را شنيده اند . در اين بخش بيشتر بر عنصر دوم يعنی زشتی جنگ تاکيد شده است . فيلم در مناظر زيبای گيلان آغاز مي شود و سپس هوشمندانه در طول سفر تا تهران در تماشاگر نوعی اشفتگی ايجاد مي کند . باردار بودن مه گل , بازی سربازموجی و قرار داشتن مردم در شرايط جنگی به افزايش اين آشفتگی کمک مي کند و بيننده را در فضای جنگ شريک مي نمايد . اما فيلم در بخش دوم در سکونی بی انتها قوطه ور است .اين بخش بيشتر به نشان دادن مشقت های زندگی گيلانه (که برای نگه داری اسماعيل متحمل مي شود ) می پردازد  .در اين بخش در نماهايي طولانی شاهد دست و پا زدن گيلانه در باتلاق زندگی هستيم . باتلاقی که جنگ ان را ايجاد کرده است .در اين بعد فيلم نگاهی بی اغراق و منصفانه به پديده جنگ دارد . اگر هدف فيلم نشان دادن زشتی های جنگ از ديدگاهی زنانه باشد بايد گفت که بنی اعتماد در اين کار موفق ظاهر شده است . جنگ ها هم چيز گيلانه را از او گرفته اند . اولی پسرش را و دومی عاطفه را .نکته ظريف فيلم در همين جاست . جنگ جنگ است  . چه بين عراق و امريکا باشد .چه …. .

اما فيلم در همين جا متوقف نمي شود .  فيلم بيش از آن که به جنگ بپردازد به معتمد آريا پرداخته است . شايد اين باور که زنان قربانيان اصلی جنگ هستند را به راحتی بتوان در نيمه ی دوم داستان مشاهده کرد . اين مطلب بيشتر از طريق ترحم طلبی فيزيکی (به سبک فيلم ! های مجيدی) نشان داده شده است و گاهی اين حس را به مخاطب مي دهد که بنشيند و زارزار برای گيلانه گريه کند . و درست از همين جاست که فيلم ضربه مي خورد . ايجاد درگيري دراماتيک با استفاده از زيبايي تصاوير یا جلب ترحم دو خصوصيت بسياری از فيلم های ماست که امثال آن ها را در رنگ خدا , باران و .. ديده ايم .

فيلم مي توانست در جهات ديگري نيز بي نقص تر باشد . ورود بی دليل به عرصه سياست ( تهديد ايران از طرف آمريکا و سخنان دکتر  : "وگرنه اين جا خيلی ها هستن که واسشون طاق نصرت درست کنن") واشارات بي مورد فيلم مثل سيگار کشيدن پسر جوان دور از چشم پدر و مادرش, مشاجرهه زن وشوهر , ترس دوباره مردم از جنگ و صحبت های جوان ها در مورد آمريکا جايي در روال منطقی فيلم ندارند و با حذفشان چيزي از فيلم کم نمي شود .

فيلم اما پايانی به ياد ماندنی دارد . اين بار با جنگ  نه عاطفه ای مانده است و نه "عاطفه" . گيلانه در پايان راه است .  ديگر اميدی نيست .

| لینک ثابت


84/09/11
برش هايي از زندگي

امروز می خوام در مورد مقوله زندگی بنويسم . بزرگترين علامت سوال ! بشريت . حالا چرا علامت سوال ؟ برای اين که بزرگترین مشکل روحی بشر در زندگی امروزه روزمرگيه . روزمرگی هم زمانی به وقوع مي پيونده که تعريف يک شخص از زندگی در يکی از سال های عمرش شکل گرفته و در ذهنش تثبيت می شه . حالا اين آدم در طول زندگی پربارش ديگه ممکنه حتی يک بار هم به اين نتيجه نرسه که بايد يه مقداردر مورد تعريفاتش در مورد وجود(به عمد از کلمه ديگه ای استفاده نمی کنم ) تجديد نظر کنه . مدتی می گذره , طبيعت به کار خودش ادامه می ده . نسل بعد ايجاد می شه و مرگ سوت زنان منتظر ماست . در برش عظيمی از زندگی ما (مخصوصا ما ايرانی ها ) جای زندگی خاليه . ورورد به اجتماع برای ما به منزله ی اتمام فعاليت مغز و هدف سازیه . ازدواج و پس از اون بجه دار شدن پايان راهه . راهی که طبيعت خيلی بهتر از ما بلده . (نمی دونم اينو کجا خوندم که : "آدم ها با ازدواج پير مي شوند و با بچه دار شدن مرگشان فرا مي رسد") ويلدورانت در لذات فلسفه در تاييد فلسفه ازدواج و داشتن فرزند می گه : "کمال مرد در آن است که مانند پدران ديگر در رنج نوع شرکت کند و در حيات جاودانی و مستمر نوع به رضا و رغبت تحليل رود . مرد در اين همکاری ميان جزء و کل و نوع و فرد , جوهر اخلاق و سر موجودات زنده را خواهد يافت و راه ساکت و خلوتی برای سالهای خوشبختی پيدا خواهد کرد ." اما آيا به راستی اين گونه است؟

جواب اين سوال شايد جواب به مهمترين مشغله ی فکری بشر امروزه باشه ! اگر اين نظر را بپذيريم بايد دور کمال فردی انسان را خط بکشيم . هر چند مي توان با توجه به فلسفه حيات به کمال اجتماعی انسان اميدوار بود . اما اگر اين نظر رو نپذيريم  بايد یه راه حل مناسب برای خروج از بحران!! پيدا کنيم . من به شخصه معتقدم که انسان هست تا بينديشد . پس بايد از روزمرگی گريخت . ولی خوب اکثر اوقات اين فرار خودش موجبه  زندگي مقطعي می شه . زندگی کردن در مقاطع به اميد عبور از اون ها در حالی که زندگی داره دو اسبه از کنار ما مي گذره . ايجاد تعادل ميان اين دو نوع زيستن شايد به راحت تر نفس کشيدن ما کمک کنه , اما به پيدا کردن جواب اين سوال کمکی نمي کنه . من فکر مي کنم شايد معمای حيات اصلا برای اين نيست که حل بشه , شايد فقط هست تا به اون فکر کنيم . زاويه های ديد متفاوت تری پيدا کنيم و اون نوع نگاه کردن رو با ديگران هم شريک بشيم . شايد اين خودش فلسفه ی حيات باشه . 

امروز که داشتم به اين مسائل فکر مي کردم يه سوال برام مطرح شد : خوب من بايد چه کار کنم ؟ ديدم تنها چيزی که الان مي تونه ارضا کننده باشه زياد خوندن , زياد نوشتن و زياد ديدنه . واسه همين هم هست که اين قدر اراجيف نوشتم .

يه شاهکار از شاملو :

 

شانه هايت مجابم مي کند

در بستری که عشق عطش است

 

زلال شانه هايت همچنانم  عطش مي دهد

در بستری که

عشق مجابش کرده است .

 

بدرود

 

 

| لینک ثابت